#فردا_بدون_من_پارت_173

اهورا:"فکرمیکنی ازاینکہ کنارمی خوشحالم؟

منم نمیتونم تحملت کنم ،تحمل توحتی ازپانتہ آم سختتره واینکارامم فقط واسہ اینہ کہ پانتہ آ همیشہ حس میکرد تومیخوای منو ازچنگش دراری وباوجودتوراحتتر ازشرش خلاص میشم"

من:"ببین من بامشکلای توکاری ندارم،میخوام این یہ هفتہ رو خوش بگذرونم ولی اگہ توبزاری"

پوزخندی زدوگفت:

"میخوای باشهاب جونت خوش بگذرونی"

باحرص گفتم:

"اونش دیگہ بہ تومربوط نیست"

پوزخندش پررنگترشد کہ عقب گرد کردم کہ ازش جداشم کہ چشمم بہ پانتہ آ افتاد پووفی کشیدم ودوییدم سمت اهورا کہ بیخیال داشت میرفت و پانتہ آ روندیده بود دستمو دوربازوش حلقہ کردم وجوری کہ پانتہ آم بشنوه گفتم:

"قهرنکن دیگہ عشقم"

بادیدن قیافہ اهورا دلم میخواست بزنم زیرخنده ولی بہ جاش خودم وکنترل کردمو باچشم وابرو بہ پانتہ آ اشاره کردم کہ سریع منظورموگرفت و گفت:

"مگہ من میتونم باهات قهرباشم"

من:"منم طاقتشو ندارم"

دیگہ حالم داشت ازحرفایی کہ بهش میزدم بهم میخورد،حلقہ دستمو ازدوربازوش بازکردم کہ دستشو دور شونہ هام حلقہ کرد

من:"اهورا...اهــــورا...اهـــــــــورا...

بهتره زودتراین بازیو تمومش کنی ،باورکن دیگہ نمیکشم!"

اهورا:"منم ازاین مسخره بازیا خستہ شدم میخوای یہ کاری کنم کہ زودتر همچی درست شہ؟"

باذوق نگاهش کردم و گفتم:

"معلومہ کہ میخوام"

romangram.com | @romangram_com