#فردا_بدون_من_پارت_171
بقیہ بعد فهمیدن حقیقت نزارن مابهم برسیم ،ولی اگہ بابازگوکردن حقیقت تومنوببخشی حاضرم خودم جلوی همہ بگم چیکارکردم"
من:"الکی سعی نکن منوتوجیح کنی مگہ تونبودی کہ بعداون ماجرا گذاشتی ورفتی خارج خودتویہ پسره شکست خورده نشون دادی ها؟
تویہ عوضیی کہ لیاقت عشق پاک منونداشتی"
عصبی ازجام بلند شدم برگشتم سمت ویلا کہ چشمم بہ اهوراوعرشیا افتادکہ داشتن میومدن طرفمون قدماموتندترکردم کہ یهو شهاب مچ دستمو گرفتو کشیدطرف خودش تادهنم وبازکردم کہ بهش بد وبیراه بگم بالباش خفم کرد شوک زده باچشمای گردشده بہ چشمای بستش نگاه میکردم کہ آروم ازم جداشدو گفت:
"فقط میخواستم بهت ثابت کنم هنوزم دوست داری"
باعصبانیت درحالی کہ ازحرص زیادی نفس نفس میزدم گفتم:
"تو...تو باچہ جرعتی این کاروکردی عوضی"
عصبی کف دستمو رولبام کشیدم کہ گفت:
"آرام قبول کن هنوز یہ حسایی بهم داری"
من:
"آره یہ حسایی بهت دارم"
چشماش ازخوشحالی برقی زدکہ بابی رحمی ادامہ دادم
"چون تنفرم نوعی از احساسہ شهاب تهرانی من ازت متنفرم "
باحرص برگشتم دستم و دوباره محکم کشیدم رولبام کہ چشمم افتادبہ اهورارو عرشیا کہ سرجاشون خشکشون زده بودومارونگاه میکردن
شهاب دوباره دستمو کشید کہ همین کہ برگشتم طرفش گفت:
"تومال منی آرام مال من"
دوباره سرشو آورد جلو کہ پیش بینی کارش محکم زدم توصورتش کہ ازم فاصلہ گرفت و دستشو گذاشت رو صورتش وآروم دستشو برد سمت لبشو بوسید بی توجہ بہ آدمایی کہ اونجابودنو زل زده بودن بہ ما هرکدومشون چیزی میگفتن بادو ازاونجادورشدم رفتم سمت ویلا
دستم گذاشتم روزنگ ممتدد فشارش دادم کہ دربازشدبہ غرغرمهدیہ سراینکہ چرادستمو ازروزنگ برنمیداشتم اعتنایی نکردم ورفتم طبقہ بالا دونہ دونہ دراتاقاروبازکردم بادیدن وسایلم توی اتاق آخری رفتم تواتاق ودرو ازتوقفل کردم وخودمم پرت کردم روتخت
romangram.com | @romangram_com