#فردا_بدون_من_پارت_116
باتعجب ساختگی گفتم:
"هدف؟ من هدفی ندارم هدف توچیہ کہ آرایش میکنیودوست دخترتم شبیہ مردامیکنی؟"
بااین حرفم همہ زدن زیرخنده واهورام باحرص بهم نزدیکترشدکہ عرشیابازوشوگرفت وگفت:
"بیخیال داداش بیابریم"
وبازوشومحکم کشیدوباخودش بردش پانتہ آ وناردیس باحرص اومدن کنارمو پانتہ آ گفت:
"این کارت بی جواب نمیمونہ حواست بہ خودت باشہ"
من:"منتظرم کوچولو"
باحرص روی پاشنہ پاچرخیدوباناردیس ازکلاس زدن بیرون
توخونہ بامهدیہ رویہ مبل نشستہ بودیم کہ مهدیہ گفت:
"آرام میدونی الان چی میچسبہ؟"
من:"خواب"
مهدیہ:"نخیرشم کیک خونگی هیـــــی کاش زیورخانومونمیفرستادم بره"
من:"خُب غصہ نداره کہ خنگہ پاشوخودمون درست کنیم"
باذوق داشدوگفت:
"بزن کہ بریم"
بادورفت آشپزخونہ منم دنبالش رفتم باصدای زنگ درمهدیہ رفت کہ دروبازکنہ وقتی اومدوتخم مرغارودستم دیدگفت:
romangram.com | @romangram_com