#فانوس_پارت_611
لبخندی زدم و گفتم: تو که همه وجودمی.
ـ پس نمیخواد غصه بخوری. تو برای من بسی...
سریع گفتم: توام برای من کافی هسی.
لبخندی زد و گفت: پس غصه نخور گلم. ما تا همدیگه رو داریم نیازی به دیگران نداریم.
لبخند عمیقی بهش زدم و با لذت نگاهش کردم. کم کم داشت باورم میشد که همه چیز درست شده ومن هم قراره طعم خوشبختی رو بچشم.
با دیدن خودم توی آیینه جا خوردم. باورم نمیشد که یه اصلاح ساده اینقدر چهره ام رو عوض کنه. ابروهای پرم مرتب شده بود و درست شکل یه حلال بالای چشمای آبیم رو قاب گرفته بود. موهای طلایی روی صورتم که هر از گاهی زیر نور مشخص میشد هم از بین رفته بود و سفیدی صورتم بیشتر از قبل توی چشم میاومد. نگاهی به ساعت انداختم. تازه ساعت 4 و نیم بود. نیم ساعتی وقت داشتم. رو کردم به آرایشگر و گفتم: میشه یه آرایش خیلی ملایم و ساده هم بکنید؟
با روی خوش قبول کرد و مشغول کار شد. درست راس ساعت 5 کارم تموم شد. یه نگاه توی آیینه به خودم انداختم. سایه ی بژی پشت چشمام رو گرفته بود و رژ سرخی که روی لب هام زده بود حسابی صورتم رو رنگ داده بود. داشتم کلی ذوق میکردم که زنگ گوشیم بلند شد. به زور با دستی که هنوز توی گچ بود کیفم رو باز کردم و گوشیم رو بیرون کشیدم. با دیدن عکس عماد روی گوشی لبخندی زدم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم: سلام اعلی حضرت.
ـ سلام اولیا حضرت. کارتون تموم شده؟
ـ آره.
ـ پس بیا پایین که منتظرتم.
ـ باشه. اومدم.
romangram.com | @romangram_com