#فانوس_پارت_597
سیروس غرید: یه شیشه ویسکی برام بیارید... زود...
بعد رو کرد به یکی دیگه از افرادش و به من اشاره کرد و گفت: این هرزه رم ببر تا بیام سراغش.
عماد خواست چیزی بگه که مشت همونی که گرفته بودتش باعث شد دهنش از خون پر بشه و حرفش توی دهنش بمونه... با ناله گفتم: نزنش کثافت...
همونی که سیروس بهش اشاره کرد بود با لبخند مشمئز کننده ای زیر بازوم رو گرفت و در حالی که پاهام روی زمین کشیده میشد من رو از کابین بیرون کشید. کابین رو دور زد و دری که پشت کابین بود رو باز کرد و من رو هول داد داخل و در رو هم بست.
چون داخل اتاق تاریک بود چند دقیقه ای طول کشید تا بتونم اطرافم رو ببینم. ولی همین که تونستم اطرافم رو ببینم بدنم از وحشت به لرز افتاد. یه تخت دو نفره گوشه ی اتاق تنها چیزی بود که توی اون فضا به چشم میخورد. دهنم ازخون پر بود و اشک هام بی مهابا گونه هام رو میشست. وحشت تمام وجودم رو پر کرده بود... فکر این که شاید همون بلایی که دو سال پیش به لطف عماد سرم نیومد الان سرم بیاد مو به تنم سیخ میکرد... اونم با سیروسی که تمام وجودم ازش نفرت داشت... حالا که عماد رو هم نداشتم تنها پشته بانم خدا بود... توی دلم خدا رو صدا میزدم... یه بار... دو بار... صد بار...
با باز شدن در تمام وجودم رو توی هم جمع کردم و از ته دل نالیدم. سرم رو روی پام گذاشتم تا کسی خورد شدنم رو نبینه. چند ثانیه بعد صدایی که بلند شد باعث شد با تعجب گردن راست کنم: باران... حالت خوبه؟
با تعجب به پندار که رو به روم نشسته بود و با بهت و درد به زخم های بدنم نگاه میکرد چشم دوختم. باورم نمیشد که واقعا پندار جز این باند باشه ولی حالا که رو به روم بود چه دلیلی میتونستم برای بی گناهیش پیدا کنم؟ چشم از زخمام گرفت و خیلی جدی گفت: باید با من بیای...
با نفرت نگاهش کردم و گفتم: من با تو هیچ کجا نمیام. هیچ کجا...
با عجز گفت: ترو خدا باران... الان وقت لج بازی نیست... سیروس اگه بیاد اینجا دیگه از دست هیچ کس کاری بر نمیاد. الان تنها فرصت برای فراره... یه قایق موتوری کوچیک زیر عرشه است. میتونم تا اونجا ببرمتو نجاتت بدم...
با محکم ترین لحنی که توی خودم سراغ داشتم گفتم: من بدون عماد هیچ کجا نمیرم...
با التماس گفت: عماد میتونه از پس خودش بر بیاد... تو رو خدا باران... سیروس الان میرسه...
romangram.com | @romangram_com