#فانوس_پارت_596
بخاطر اینکه سیروس بدون توجه به وضعیت پام من رو دنبال خودش میکشوند جیغم در اومد. با اولین نالم سیروس ایستاد و چنان با پشت دست توی دهنم کوبید که حس کردم چند تا از دندونام شل شد. خون از کنار لبم راه افتاد و تمام دهنم سر شد. با صورت سرخ شده داد زد: خفه خون بگیر سلیطه که هر چی میکشم از دست توِ...
بعد با همون سرعت از پله ها پایین رفت. همین که از فانوس خارج شدیم عماد رو دیدم که چند متر جلوتر از من دنبال مردهای دیگه کشیده میشد. سیروسم همچنان به دویدنش ادامه داد و رفت یه جایی پشت فانوس. جایی که تا حالا ندیده بودم. چند تا قایق کوچیک و بزرگ اونجا قرار داشت. عماد همراه دوتا از مردهای دیگه سوار بزرگترین قایق شد. سیروس هم من رو دنبال خودش کشید توی قایق. در عرض چند دقیقه تمام قایق ها پر شد و از اسکله جدا شد و راه افتاد سمتی که نمیدونستم به کجا منتهی میشه. من و عماد رو کنار هم گوشه ای از عرشه انداختند. عماد از سردرگمی و غفلت بادیگاردهای استفاده کرد و رو کرد به من. همونجوری که نفس نفس میزد گفت: خوبی؟ بلایی که سرت نیاورد؟
تند تند سرم رو تکون دادم و گفتم: نه.
نفس راحتی کشید وگفت: نترس. هیچ غلطی نمیتونه بکنه. بالاخره پیدامون میکنن.
یکی از بادیگاردها که نزدیکمون بود با پاش کوبید توی پهلوم و گفت: خفه...
از درد تا مرز مرگ رفتم. بدن بی جونم روی عماد افتاد. عماد داد زد: بی همه چیز زورت به یه زن میرسه؟ اگه مردی دستمو باز کن تا بهت بگم با کی طرفی... آشغال...
مرد با عصبانیت غرید: توام خفه شو تا همین جا خرخرت رو نجویدم.
صدای داد سیروس از توی کابین بلند شد: اون دوتا رو بیارید اینجا ببینم.
دو تا از افرادش مارو با چک و لقد انداختند توی کابین. سیروس عین دیوونه هام عرض و طول کابین رو متر میکرد. با دیدن عماد به سمتش حمله کرد و با مشت کوبید توی دماغش. خون روی لباسش جاری شد. خواست از خودش دفاع کنه که یکی از همون مردها از پشت گرفتش. سیروس داد کشید: همش زیر سر تو آشغاله... اگه میخواستم حتی یه ذره بهت رحم کنم با این کارت هیچ بخششی در کار نیست. داغونت میکنم عوضی... میکشمت...
حمله کرد سمت من و با چک و لقد افتاد به جونم. با ترس و بغض و درد تمام بدنم رو توی خودم مچاله کردم که ضربه های کمتری به بدنم بخوره ولی هیچ فایده ای نداشت. عماد عربده میکشید و با تهدید از سیروس میخواست دست از سر من برداره ولی سیروس ول کن نبود. انقدر جیغ کشیده بودم که صدام دیگه در نمی اومد. سیروسم انقدر منو زد که خودش خسته شد. با زجه خودم رو کشیدم کنار کابین و با دردی که از چهره ام مشخص بود به دیوارش تکیه دادم. نگاه پر از خون و اشکم رو واسه دقیقه ای به عماد دادم. چشمای خیسش حالم رو بدتر کرد. دو زانو روی زمین نشسته بود و با عجز نگاهم میکرد.
romangram.com | @romangram_com