#فانوس_پارت_595
در با صدای ناهنجاری بسته شد. باترس خودم رو عقب کشیدم و به چشمای دریده ی سیروس خیره شدم. همونجوری که اون قدم به قدم بهم نزدیک تر میشد من هم خودم رو روی زمین میکشیدم و عقب میرفتم تا این که به یه چیز سفت برخوردم. حتی جرعت این که برگردم و به پشت سرم نگاه کنم رو هم نداشتم. با نفس های مقطعی به چشمای سیروس چشم دوخته بودم. شهوت توی چشماش حالم رو بهم میزد. با پوزخند منزجر کننده ای خم شد و چسب دور دهنم رو محکم کشید. از درد آخی گفتم و چشمام رو روی هم فشار دادم. قهقهه ای زد و گفت: بزرگ شدی خانوم کوچولو... اونقدر بزرگ که به درد بازی کردن میخوری... اونم یه بازی کثیف، نظرت چیه؟
با ترس و بغض نالیدم: دست از سرم بردار لعنتی...
بدون توجه به التماس من گفت: میدونی... اون موقعه ای که مامانت مثل این بچه پرو تو کار من فوضولی کرد و اون بلا سرش اومد خواستم سر تورم زیر آب کنم. ولی دلم برات سوخت. تو خیلی جوون بودی وحق زندگی داشتی... هر چند که اگه اون موقعه این قضیه رو تموم میکردم الان به اینجا نمی کشید.
بدنم از شدت ترس وگریه میلرزید. دست و پام رو توی خودم جمع کردم به تکیه گاه پشتم که فکر کنم مبل بود خودم رو فشردم. سیروس از جلوی پام بلند شد و گفت:حالا مجازات تو و اون شوهر عزیزت این که زجر کشتون کنم، مرگ ساده واستون کمه...
صدای هق هقم توی سالن میپیچید و حالم رو بدتر میکرد. دادهای عمادم که هنوز از توی راه پله شنیده میشد شده بود آهنگ پیش زمینه ی گریه هام. سیروس با خشونت بازوم رو کشید و من رو دنبال خودش کشوند. جیغ میکشیدم و سعی میکردم از دستش فرار کنم ولی زور اون کجا و زور من کجا... با صدای جیغ من نعره های عمادم بلند تر شده بود. گاهی بین عربده هاش صدای آه و نالشم میشنیدم. معلوم بود دارن میزننش... سیروس بی توجه به دست و پا زدن من میرفت سمت یکی از اتاق ها و من رو هم دنبال خودش میکشوند. همین که به در سید و خواست دستگیره رو پایین بکشه در خونش به شدت باز شد و یکی از بادیگارداش نفس نفس زنون اومد تو. سیروس با تعجب گفت: چی شده؟
مرد تند تند گفت: قربان... پلیسا... دارن میان اینجا...
سیروس که انگار برق بهش وصل کرده بودند از جا پرید و داد کشید: چی؟؟؟ اونا از کجا پیداشون شد؟
مرد سری تکون داد و گفت: نمیدونیم...
سیروس همونجوری که من رو دنبال خودش میکشوند دوید سمت در و داد زد: همه برن تو قایقا. همین الان باید اینجا رو خالی کنیم... سریع...
romangram.com | @romangram_com