#فانوس_پارت_598


با نفرت گفتم: من به آدمای دروغ گو اعتماد نمیکنم. حاضرم اینجا بمیرم ولی باتو هیچ کجا نیام...

پندار نالید: باران...

صدای سیروس از فاصله ی نزدیکی بلند شد: دختره کجاست؟

پندار سریع از جا پرید و از اتاق بیرون زد. لحظه ی آخر نگاه گذرا و پر از شرمی رو توی نگاهم انداخت و سریع در رو بست. سرم رو روی پام گذاشتم و چشمام رو بستم. چند تا نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم. یاد یکی از حرف های مامان افتادم: خدا هیچ وقت بنده اش رو تنها نمیزاره. هر وقت نا امید شدی بدون خدا خیلی زود در رحمتشو به روت باز میکنه...

در با صدای تقی باز شد و نوری از بیرون به داخل تابید. بخاطر آرامشی که توی قلبم جریان پیدا کرده بود نفسم رو بیرون دادم و زمزمه کردم: راضیم به راضای تو...





سیروس و عماد و دو تا از بادیگارداش وارد اتاق شدند. دست یکیشون یه صندلی بود. صندلی رو درست جلوی تخت گذاشت و اون یکی عماد رو به زور روی صندلی نشوند و با طناب مشغول بستن دست و پاش به صندلی شد. سیروس که روی تخت نشسته بود با لبخند چندش آوری نگاهم میکرد. در دهن عماد دوباره با چسب بسته شده بود و از دادهاش فقط صداهای نامفهومی شنیده میشد. وقتی کار مرد تموم شد و عماد محکم به صندلی چسبید سیروس دستی تکون داد و دو مرد از اتاق بیرون رفتند. سیروس لامپی که توی اتاق بود رو روشن کرد تا فضا روشن بشه. با پوزخندی به عماد نگاه کرد و گفت: حالا بشین و تماشا کن... بشین و ببین که جلوی چشمات عشقتو بی آبرو میکنم... بشین و ببین که بدنش چه جوری تیکه تیکه میشه... بشین و پر پر شدنش رو ببین... ببین و داغون شو... این جزای کسیه که تو کاری که بهش مربوط نیست دخالت میکنه...

بعدش از جاش بلند شد و اومد سمت من. بدن نیمه جونم رو از روی زمین بلند کرد و کشوند سمت تخت. صدای دادهای خفه ی عماد بلند تر شد. صورتش سرخ شده بود و گردنش کش اومده بود. نگاه قرمزش پر بود از نفرت و خشم و عجز و التماس... چشماش خیس بود و همین حالم رو بد میکرد. نالیدم و خواستم خودم رو از دستش بیرون بکشم ولی با کتک هایی که خورده بودم و ضعفی که داشتم هیچ کاری از پیش نبردم. تمام وجودم درد میکرد. حس میکردم چند تا از استخون هام شکسته. نالیدم: ولم کن آشغال...

پوزخندی زد و همونجوری که یکی از دستاش رو دور کمرم پیچونده بود با اون یکی دستش مشغول باز کردن دکمه ای بلوزش شد. عماد سعی میکرد از روی صندلی بلند بشه. صندلی رو روی زمین میکوبید و داد میکشید ولی تلاشاش نتیجه ای نداشت. با ته مونده ی انرژیم به صورت سیروس چنگ انداختم بلکه ولم کنه ولی جوابم سیلی محکمی بود که باعث شد چند دقیقه ای رو گیج بشم ولی همین که دست سیروس به سمت دکمه های پالتوم رفت دوباره خودم رو پیدا کردم و سعی کردم خودم رو نجات بدم ولی یا نتیجه ای نمیگرفتم و یا جواب تلاشام کتک هایی بود که توی سر و صورت زخمیم کوبیده میشد. حتی نای گریه کردن و جیغ زدن رو هم نداشتم. فقط توی دلم خدا رو صدا میزدم.


romangram.com | @romangram_com