#فانوس_پارت_593
صاف ایستاد و گفت: بزرگ شدی که عماد قبولت کرده وگرنه عشوه گری بلد نبودی که دل ببری. همیشه بخاطر همین که کوچیک بودی و به درد نخور کاری باهات نداشتم. ولی حالا...
پوزخندی زد و رو کرد به عماد گفت: فکر کنم اونقدر بزرگ شده تو دنیات که واسه مجازاتت ازت بگیرمش نه؟
عماد که از خشم میلرزید با این حرف سیروس دیوونه شد و از جا پرید. خواست به سیروس حمله کنه که مردهایی که پشتمون ایستاده بودند گرفتنش و نزاشتن کاری بکنه. سیروس قهقهه ای زد و گفت: پس معلومه خیلی بزرگ شده...
عماد همچنان دست و پا میزد و میخواست خودش رو از دست اون مردها رها کنه ولی نمیتونست. من هم که از ترس روی زمین مچاله شده بودند تند تند پلک میزدم تا اشکی که توی چشمام بود مانع از دیدن اتفاقات نشه. سیروس جلوی دیواری شیشه ای سوئیتش که دریا رو به نمایش میزاشت ایستاد و چند تا نفس عمیق کشید. بعد از چند دقیقه سری تکون داد و گفت: نباید دخالت میکردی... نباید تو کاری که بهت مربوط نمیشد دخالت میکردی... من کاری به زندگیت نداشتم... ولی تو اشتباه کردی... خودت زندگیتو بهم ریختی...
برگشت سمت عماد و با پوزخندی گفت: این بار دومیه که دارم زندگیتو داغون میکنم، متوجه شدی؟؟؟
عماد که هنوز عصبی بود و با خشم به مردهایی که دستاش رو از پشت گرفته بودند تنه میزد لحظه ای با تعجب به سیروس خیره شد. سیروس که مکثش رو دید قهقهه ی بلندی زد و گفت: خیلی بده آدم از زن و بچش خبری نداشته باشه نه؟ اونم دوسال!
عماد با این حرف سیروس وا رفت. حال خودم هم دست کمی از اون نداشت. نمیدونستم که سیروس از کجا میدونه که عماد زن و بچش رو از دست داده. سیروس که داشت از بهت ما لذت میبرد خنده ی دیگه ای زد و روی مبل نشست. سیگار دیگه ای آتیش زد و همونجوری که دودش رو بیرون میداد گفت: میخوام یه لطف درحقت بکنم، میبینی که من آدم خیلی منصفیم! حتی به دشمن خودم هم لطف میکنم...
به جلو خم شد و آرنجاش رو روی زانوهاش گذاشت. توی چشمای عماد خیره شد و گفت: میخوام از زن و بچت بهت خبر بدم...
عماد دو زانو روی زمین افتاد. شنیدن این حرف برای من سنگین بود چه برسه به عمادی که این داغ رو دیده بود. سیروس قهقهه ی دیگه ی زد و گفت: واقعا فکر کردی که من به این راحتی کسی رو اینجا راه میدم؟ یعنی یه کوچولو هم فکر نکردی شاید از قبل میشناختمت؟؟؟
عماد نگاه گنگش رو به سیروس دوخته بود. نفسش به زور بالا می اومد و رنگش پریده بود. حال من هم دست کمی از اون نداشت. نفس هام مقطع شده بود و به زور بالا می اومد. نگاهم پر از ناباوری بود... فکر این که شاید نفس و غزل سه ساله یکی از طعمه های سیروس بوده باشن مو به تنم سیخ میشد..
سیروس پوزخندی زد و گفت: دختر شیرینی داشتی. خیلی شبیه باران بود. اون اوایلم که زیاد دورو بر باران می پلکیدی فهمیدم قضیه چیه...
romangram.com | @romangram_com