#فانوس_پارت_592
خواست به سمت مردی که من رو گرفته بود خیز بگیره که دو نفر دیگه از پشت بهش حمله کردند. عماد روی زمین افتاده بود و نعره هاش بین مشت هایی که اون دو نفر توی سر و صورتش میکوبیدند گم شده بود. بعضی از ماشین ها که از کنارمون رد میشدند با تعجب به این صحنه نگاه میکردند ولی هیچ کدوم جرعت دخالت نداشتند. با بغض نالیدم: ولش کنید... ولی قبل از این که بتونم از جام بلند شم و کاری کنم همون مردی که من رو گرفته بود سریع دستام رو برد پشت و با چسبی که دستش بود دستام رو سفت بست جوری که هیچ خونی بهش نمیرسید. جیغ زدم: ولم کن عوض...
قبل از این که حرفم تموم بشه مشت مرد توی دهنم فرود اومد. طعم شور خون توی دهنم پیچید. چشمام سیاهی میرفت و پام به شدت تیر میکشید. مرد با همون چسب دور دهنم رو هم بست و وقتی فهمید نای بلند شدن رو ندارم رفت کمک دوستاش. با چشمایی به خون نشسته و گریون نگاهشون میکردم. با لگد توی پهلوی عماد کوبید و چیزی به دوستاش گفت که بخاطر فاصلم نتونستم بشنوم. اون دو مردی که داشتند عماد رو میزدند برش گردوند و اون یکی دست های عماد رو هم بست. دو مرد عماد رو بلند کردند و کشوندند سمت ماشین خودشون. سر و صورت عماد پر از خون بود. من که اشک و خون روی صورتم قاطی شده بود به اون صحنه نگاه میکردم. پای عماد کمی میلنگید و انگار ضربه دیده بود. چون دهنم بسته بود از جیغ هام به جز صداهایی نامفهموم چیزی شنیده نمیشد. همون مردی که دستام رو بسته بود اومد سمتم و با خشونت بازوم رو کشید. با پایی که روی زمین کشیده میشد دنبالش راه افتادم.
عماد رو توی ماشین دیگه بردند و من رو هم تو یه ماشین دیگه. چون وسط دوتا از اون غول تشنا بودم تا حد ممکن خودم رو جمع کردم که باهون برخورد نداشته باشم. قلبم توی دهنم میزد و اشکم بند نمی اومد. یکی از همون مردهایی که کنارم نشسته بود با پاش کوبید به پایی که جراحت داشت و داد کشید: خفه خون بگیر...
ضعف کردم. درد پام به حدی بود که با کوچکترین ضربه حس میکردم الان روح از بدنم بیرون میره. انگاری که شکسته بود. صدای هق هق هام رو خفه کردم و بی صدا توی جام لرزیدم. از مسیری که داشتند میرفتند معلوم بود که دارند برمیگردن سمت شمال. نمی دونستم چی در انتظارمونه... نمیدوسنتم که قراره چه بلایی سرمون بیاد... بدتر از همه این بود که از حال عماد خبر نداشتم... تصویر صورت خونیش به دلم چنگ میزد وگریه ام رو بیشتر میکرد... حس میکردم آخر دنیام... از ترس تمام دست و پام سر شده بود. حال همون موقعه ای رو داشتم که سیروس با کمربند به جونم می افتاد و تمام دست و پام از سوزش تیر میکشید...
بعد از یک ساعت به شهر رسیدم. راننده بدون این که بره داخل شهر از کنار شهر رفت سمت فانوس. دیدن هیبت فانوس از دور لرزه به بدنم انداخت. حس میکردم دارم میرم سمت جوخه ی آتش... حتی سوزش و درد گوله های فرضی رو هم حس میکردم... ماشین ها کنار هم نگه داشتند. همون مردی که سرم داد کشیده بود بازوم رو با خشونت کشید ومن رو از ماشین پیاده کرد. عماد رو هم از یکی از ماشین ها با دست و دهن بسته پیاده کردند. نگاه لرزونم با وحشت توی چشماش قفل شد. نگاه هفت رنگش پر بود از خشم و نفرت و حرص و نگرانی...
با چشماش لبخندی بی جونی برای دلگرمیم زد... مردی که بازوم اسیر دستش بود من رو به سمت فانوس هول داد و من بعد از مدت ها دوباره پام رو توی این فضای نفرین شده گذاشتم. توی راه پله ها چند مرد هیکلی ایستاده بودند. نمیفهمیدم که سیروس چرا اینارو آورده اینجا. تا وقتی که من اینجا بودم از بادیگارد خبری نبود ولی حالا...
در خونه ی سیروس باز بود. من و عماد رو به داخل هول دادند و بخاطر شتاب زیادی که دستاشون داشت هر دو روی زمین افتادیم. پام به شدت تیر میکشید و جیغم رو در می آورد. عماد با اینکه دستاش از پشت بسته بود ولی با بدنش کمک کرد که درست بشینم. نگاهم رو بالا آوردم و با دیدن چشمای میشی سیروس تمام وجودم لرزید. عماد سرش رو به سرم فشار داد ولی من همچنان مثل بچه کبوتری بی پناه میلرزیدم. چشمای میشیش وحشی تر از همیشه به نظر میرسید و پوزخند منزجر کننده ای هم روی لب هاش بود. سیگاری که لای انگشتاش بود رو توی جا سیگاری روی عسلی له کرد و از جا بلند شد. با ترس به شونه ی عماد تکیه دادم و نفس های تند و داغم رو نامنظم بیرون دادم. حال عمادم دست کمی از من نداشت ولی من از ترس میلرزیدم و اون از خشم. سیروس رو به روم ایستاد. دستاش رو برد پشت بدنشو خم شد روی صورتم و با لبخند چندش آوری گفت:...
ـ میبینی دنیا چقدر کوچیکه؟ دوبارهبهم رسیدیم.هرچندکهاینبار بزرگ شدی.اون موقعه هابچه بودی ومناز بازی کردن با بچه ها خوشم نمی اومد، ولی حالا بزرگ شدی. برای خودت آموزشگاه زدی، شدی عروس خانواده ی معینی... اینا کم نیست. حتما کم نیست که عماد قبولت کرده دیگه؟ مگه نه؟
romangram.com | @romangram_com