#فانوس_پارت_591

سری تکون دادم و گفتم: خوبه...

سکوتی سنگین بینمون برقرار شد. سکوتی که نشون گر تشویش درونی هر دومون بود. هر دومون میترسیدیم... هر دو مون راجع به آیندمون شک داشتیم ولی لب باز نمیکردیم چون هر دو بهم اعتماد داشتیم...

با ویراژی که عماد توی جاده داد باعث شد خوابی که کم کم توی چشمام میرفت بپره. با ترس سر جام صاف نشستم و گفتم: چی شده؟

با حرص از بقل یه ماشین دیگه لایی کشید و گفت: بی پدرا پیدامون کردن...

با وحشت برگشتم و دو تا ماشین سیاهی که پشت سرمون در تعقیب بودند رو دیدم. درست مثل دوتا پرنده ی سیاه نحس داشتند خوشبختیم رو بهم میزند. عماد عصبانی گوشیش رو بیرون کشید و شماره گرفت. گوشی رو روی گوشش گذاشت و بعد از کمی مکث شروع کرد به حرف زدن: سلام ایمان... وقت احوال پرسی ندارم فقط گوش کن، دو ساعت دیگه اگه زنگ نزدم میری پلیس... دِ خفه شو بزار حرفمو بزنم، میری اونجا بهشون میگی سرنخی از باند قاچاق اعضایی که زنای جوون رو تیکه تیکه میکردن و میریختن توی دریا پیدا کردی. برشون میداری میبری فانوس، شنیدی چی گفتم؟... اگه زنده موندم بهت میگم چی شده، فعلا نمیتونم حرف بزنم فقط یادت نره، دوساعت دیگه ایمان، فقط دو ساعت دیگه...

همونطور که حرف میزد با یه دست ماشین رو از بین ماشین های دیگه رد میکرد و لایی مکشید. ماشین های پشت سرمون هم با همون سرعت در تعقیب بودند. با وحشت به صندلیم چنگ زدم و با صدایی لرزون گفتم: حالا چی میشه؟

کلافه گفت: نمیدونم...

و از یه ماشین دیگه هم سبقت گرفت. سرعت خیلی بالایی داشت و عصبی رانندگی میکرد جوری که بوق تمام ماشین های دیگه در اومده بود. میخواستم دوباره برگردم و به پشت نگاه کنم که زمزمه ی آرومش رو شنیدم: این دیگه از کجا پیداش شد؟ خط نگاهش رو که دنبالم کردم دیدم به ماشینی که درست موازی ما و سمت من رانندگی میکنه نگاه میکرد. راننده با لبخندی وحشیانه داشت ما رو نگاه میکرد. عماد خواست سرعتش رو بیشترکنه ولی ماشین پابه پای ما میاومد. یکم بعد کمی ازمون فاصله گرفت و بعد با سرعت به سمت در من حرکت کرد. میخواست از بغل بکوبه به ماشین که عماد کنار کشید. ماشین سیاه دوباره دور خیز کرد و این بار با شتاب بیشتری به سمت ماشین ما حرکت کرد. عماد نتونست فاصله بگیره و ماشین مشکی به ماشین ما برخورد. جیغ کشیدم :عـــماد... و به سمتش پریدم تا از صدمه ی احتمالا جلوگیری کنم. ماشین چرخی زد و گوشه ی جاده متوقف شد. عماد نفس نفس زنون بهم نگاه کرد و گفت: خوبی؟؟؟

با درد پام رو از اون طرف صندلی بیرون کشیدم و روی پای عماد نشستم. پام بین در قور شده و صندلی مونده بود و تیر میکشید. با این حال نالیدم: آره....

چون دید دستم روی پامه سریع پاچه ی شلوارم رو بالا کشید و به خراش عمیقی که روی ساق پام افتاده بود نگاه کرد. زیر لب غرید: کثافت...

خواست کاری بکنه که در با شدت باز شد و قبل از این که بتونم کاری بکنم از روی پاهای عماد کنده شدم و روی زمین افتادم. عماد نعره زد: ولش کن کثافت...

romangram.com | @romangram_com