#فانوس_پارت_590
دومین ضربه هم بهم وارد شد. پندار عاشق جزی از تشکیلات سیروس بود؟ اونی که صداقت از چشماش لبریز بود جزی از این باند کثیف بود؟ خدایا... باورم نمیشه...
با بهت نالیدم: چی؟؟؟
سری تکون داد و گفت: الان پندار بود که زنگ زد. گفت سیروس فهمیده که ما میدونیم چی کار میکنه. انگار اون کسی که لوش داده بود رو شکنجه کردن و فهمیدن که به ما گفته. گفت دو نفر جلوی درخونه منتظر ایستادند که ما بریم بیرون و یه جا دخلمون رو بیارن. گفت 5 دقیقه ای رو میتونه سرشون رو گرم کنه تا ما از خونه بزنیم بیرون... کثافت میگه نمیخوام بلایی سر باران بیاد... ولی خود عوضیش لومون داده... مطمئنم داره دروغ میگه که اون رانندهه رو شکنجه دادن... تقصیر خود کثافتشه...
سرم از هجم این اطلاعات به دوران افتاده بود. نمیتونستم چیز هایی که میشنیدم رو باور کنم... پندار ما رو لو داده بود؟ اونی که یه روز بهم میگفت بدون من نمیتونه نفس بکشه حالا من رو به مرگ فروخته بود؟ سرم رو بین دستام پنهون کردم و بغضی که توی گلوم داشت خفم میکرد رو شکستم. صدای هق هقم توی ماشین میپیچید. هیچ کنترلی روی لرزش بدنم نداشتم. دست گرم عماد روی کمرم نشست و گفت: گریه نکن عزیزم... هیچ اتفاقی نمیافته، اونا دستشون به ما نمیرسه...
سرم رو بلند کردم و گفتم: اگه برسه چی؟
با اخمی نگاهم کرد و گفت: به من اعتماد نداری؟
سری تکون دادم و نالیدم: من میترسم عماد...
دست یخ کردم رو بین دستاش گرفت و گفت: نترس... تا وقتی که من پیشتم از هیچی نترس، نمیزارم حتی یه تار مو از سرت کم بشه، قول میدم...
کمی آروم گرفتم. قول های عماد همیشه راست بود، همیشه هرچی میگفت روی حرفش می ایستاد... همیشه مواظبم بود... همیشه اون بود که به فکر زندیگم بود... عماد همه ی وجودم بود... تنها کسم بود... و تنها کسی بود که بهش اعتماد کامل داشتم پس اشک هام رو پاک کردم و با اعتمادی که تو نگاهم لبریز بود گفتم: حالا کجا داری میری؟
ـ میریم تهران، از اون ورم بلیط میگیریم برای دبی. چند وقتی نباید توی ایران آفتابی بشیم تا با ایمان هماهنگ کنم بره سروقت سیروس. باندشون که جمع شد برمیگریدم.
romangram.com | @romangram_com