#فانوس_پارت_589
ـ حاضر شو باید بریم.
ـ کجا؟
ـ بجمب باران. بعدا بهت میگم هیچی نمیخواد برداری... فقط چیزایی که نیاز داری... بجمب که دیر شده...
با وحشت دویدم توی اتاقم و هر چیزی که فکر میکردم لازمه رو برداشتم و توی کیفم انداختم. خواستم پالتوم رو بپوشم که صداش باز بلند شد: ماشینت بنزین داره؟
همونطور که لباس تنم میکردم گفتم: آره.
ـ سوئیچشم بردار.
در عرض 3 دقیقه آماده شدیم و راه افتادیم. عماد با عجله از پله ها پایین میدوید و منم بی توجه به تیر کشیدنای کمرم پشت سرش میدویدم. سریع از خونه بیرون زد و با مهارت خاصی در رو قفل کرد. چون سقف ماشینم باز بود از بالا پرید پشت فرمون و رو کرد به من: سوئیچ...
سوئیچ رو انداختم سمتشو خودم هم نشست. وحشت تمام تنم رو میلرزوند. هنوز نمیدونستم چی شده فقط میدونستم که انقدر بد بوده که عماد رو اینجوری بهم بریزه. عماد با سرعت زیادی ماشین رو راه انداخت. از در خونه که بیرون زدیم بدون این که از سرعتش کم کنه با ریموت در حیاط رو بست. پاش رو تا ته روی پدال فشار میداد و با سرعت سر سام آوری توی خیابون ها ویراژ میداد. تا زمانی که از شهر خارج بشیم قدرت حرف زدن نداشتم. همین که از شهر خارج شدیم سقف رو بست و تونستم با چند تا نفس عمیق به خودم بیام. رو کردم به سمتش و گفتم: چی شده عماد؟ دِ تو که منو نصفه جون کردی...
کلافه چنگی توی موهاش زد و گفت: باید میفهمیدم که این عوضیم عضو دارو دسته ی سیروسه...
با اسم سیروس دوباره بدنم شروع کرد به لرزیدن. میدونستم که این کابوس به این زودیا دست از سر زندگیم بر نمیداره. آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم: چی شده؟
بدون این که نگاه از جاده بگیره گفت: پندار رو چند باری توی فانوس دیده بودم ولی فکر نمیکردم با سیروس ارتباط داشته باشه...
romangram.com | @romangram_com