#فانوس_پارت_588
ـ هر چی شما بفرمایید ما همون کارو میکنیم. حالا میخوای بیخود کنیم، بیخود میکنیم...
از پله ها پایین رفتم و گفتم: عماد حرصمو درنیارا، هنوز خرت از پل نگذشته، یهو دیدی سر سفره عقد بهت گفتم نه!
صداش از بالا اومد: شده یه عمر با همین صیغه نگهت دارم نمیزارم از دستم بری...
خندیدم و مشغول درست کردن صبحانه شدم. سفره رو چینده بودم که سروکلش پیدا شد. با اشتها به میز نگاه کرد و گفت: به به! خانوم خونه چی کرده...
ـ بشین آقای خونه که دارم میمیرم از ضعف.
خواست بشینه پشت میز که صدای گوشیش از بالا بلند شد. سری تکون داد و گفت: این یه روزه ما رو ول نمیکننا!
ـ ولش کن عماد. بیا صبحانت رو بخور.
همونطور که میرفت سمت پله ها گفت: شاید کار واجب داشته باشه. زودی میام.
همونطوری که لقمه ای که درست کرده بودم رو توی دهنم میزاشتم سری تکون دادم. بدنم حسابی ضعف داشت و باید یه صبحانه ی کامل میخوردم. مشغول خوردن سومین لقمه ام بودم که صدای عربده ی عماد از بالا باعث شد سریع سیخ وایستم: بـــــاران...
سریع از پله ها بالا دویدم و دم اتاقش ایستادم. داشت توی کمدش دنبال چیزی میگشت. با ترس گفتم: چی شده؟
romangram.com | @romangram_com