#فانوس_پارت_587
خواستم از تخت پایین بیام و به حمام اتاقم برم که کمرم تیر کشید. همونطور که چهره ام رو توی هم میکشیدم و دستم رو روی کمرم میزاشتم خم شدم و لباس هام که روی زمین افتاده بود رو برداشتم و راه افتادم سمت اتاقم. آب گرم حتما بهترم میکرد. وان رو پر از آب کردمو توش دراز کشیدم. گرمای آرام بخش آب کمی از دردم رو کم کرد. از حمام که بیرون اومدم صدای شاد عماد که توی اتاقش آواز میخواند رو شنیدم و بالبخندی لباس هام رو تنم کردم. موهام رو باز گذاشتم که خشک بشن و راه افتادم سمت اتاقش. جلوی آیینه ایستاده بود و داشت موهاش رو شونه میزد. با خنده گفتم: سلام اعلی حضرت. صبح بخیر.
اومد سمتم و با لبخند بهم نزدیک شد و گفت: سلام اولیا حضرت. صبح شما هم بخیر. بعد دستش رو گذاشت روی کمرم و گفت: خوبی؟
ـ ای... بد نیستم.
ـ میخوای بریم دکتر؟
خندیدم و گفتم: نه بابا. نمیخواد شلوغش کنی.
با خنده سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت: خوب بریم ببینم حال بچم خوبه یا نه...
باحرص هولش دادم عقب و گفتم: برو ببینم... از این خبرا نیست.
خندید و گفت: مطمئنی؟ آخه من دیشب حواسم بود چی کار میکنم...
با عصبانیت غریدم: عماد!
غش غش خندید و گفت: حرص نخور خانوم جان... پیر میشی اون وقت میرم یه دختر خوشگل میگیرما.
ـ تو بیخود میکنی.
romangram.com | @romangram_com