#فانوس_پارت_586
ـ تنبل خانوم من نمیخواد بیدار بشه؟
لای پلکام رو باز کردم. با دیدن عماد که کنارم دراز کشیده بود اخمی کردم و گفتم: وای عماد...بزار بخوابم...
دستش رو روی بازوم کشید و گفت:ساعت 11 خانومم. سیر نشدی از خواب؟
با حرص پلکام رو روی هم فشار دادم و گفتم: نه!
بخاطر بلند شدنش از روی تخت کمی تکون خوردم. گفت: باشه بخواب.
چشمام رو باز کردم که جوابش رو بدم که با دیدن بدنش که کنار در حمام ایستاده بود سریع چشم بستم و با خجالت روم رو برگردوندم. عماد که حواسش به من بود بلند زد زیر خنده و گفت: اونجوری سرخ و سفید نشو که مثل دیشب خوردنی میشیا...
با حرص گفتم: اِ...عماد...
ـ جان عماد؟
بدون این که روم رو برگردونم و نگاهش کنم گفتم: برو حمامت دیگه. چرا وایستادی منو نگاه میکنی؟
صدای خندش حتی بعد از این که در حمام رو هم بست میاومد. ازجام بلند شدم و با یادآوری دیشب لبخندی روی لب هام نشست. عماد کسی بود که حتی بعد از 10 سال زندگی باهاش هنوزم نقاط کور زیادی میشد راجع به شخصیتش پیدا کرد.
romangram.com | @romangram_com