#فانوس_پارت_585
خدایا این مرد چقدر دوست داشتنی بود... چقدر احساس توی چشماش ناب بود... بی اختیار خودم رو توی بغلش انداختم. دستاش رو محکم دور کمرم پیچوند. دم گوشش گفتم: عشق تو انقدر برام مسلم شده که نیازی نیست ابرازش کنی چون از چشمات سر ریز کرده.
زمزمه وار دم گوشم گفت: خوشحالم که میدونی...
دستم رو روی بازوش کشیدم و گفتم: تو هم چیزت برام دوست داشتنیه،... من هیچ وقت با هیچ کار تو ناراحت نمیشم چون بهت ایمان دارم... چون تمام این مدت تنها کسی بودی که فقط و فقط به فکر خود من بودی... الانم حرف روی حرفت نمیارم... منم محتاجم عماد ولی یکم ... خجالت میکشم... میفهمی که؟
با خنده گفت: وای باران... این حرفارو که میزنی نمیدونی چه میکنی با من... میدونی بعد از رابطه داشتن با کلی حالا بودن با تویی که تمام حرکاتت از یه دنیای پاک دخترونه نشات میگیره چه حالی داره...
اخمام رفت تو هم و با تشر گفتم: دلم نمیخواد هی یادم بیاری که کلی دختر دورو برت بودن.
ـ چرا؟ حسودیت میشه؟
با یکم خشونت گفتم: نباید بشه؟
فشار دستاش رو بیشتر کرد و از روی مبل بلند شد. همونجوری که من رو روی دستاش میبرد سمت اتاقش گفت: آخ که حس اسیر بودن چه لذتی داره...
با کمی ناز خندیدم و گفتم: غرق نشی تو این لذت...
سرش رو برد دم گوشم. نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی وقته غرق شدم... یه ساله که غرق شدم... حالا میخوام تورم با خودم غرق کنم.
با آرنجش برق اتاق رو خاموش کرد و کنارم روی تخت دراز کشید. این که اون شب بین ما چی گذشت بماند ولی تنها چیزی که میتونم راجع بهش بگم این که بهترین ثانیه های عمرم بود... لذتی ناب و طلایی که متاسقانه چندان پایدار نبود...
romangram.com | @romangram_com