#فانوس_پارت_584


با خجالت خندیدم و گفتم: عماد من... من نمیتونم...

با تعجب گفت: چرا؟

ـ خوب... آخه... ذهنیت خوبی نسبت بهش ندارم...

با کمی تردید گفت: مگه تجربه داشتی؟؟؟

با حرص گفتم: عماد!

خندید و گفت: خوب وقتی تجربه نداشتی چه جوری میگی ذهنیت خوبی نداری؟

ـ میشه این بحثو تمومش کنی؟

ـ بحث به این شیرینی رو؟ نه نمیشه...

با عجز نالیدم:خواهش میکنم...

سرش رو پایین آورد و مستقیم زل زد توی چشمام وبا صدای آروم گفت: دو ساله صبر کردم... دو ساله تمام غرایضم رو کشتم... چون انقدر از دوست داشتنت پرم که نمیدونم چه جوری ابرازش کنم و برای خالی شدن خودم میخوام به هر چیزی چنگ بزنم... من میخوام خوشحالت کنم نه ناراحت... پس تا وقتی خودت نخوای دیگه حرفش رو نمیزنم... خوبه؟


romangram.com | @romangram_com