#فانوس_پارت_583

با غر غر از جام بلند شدم. پالتو و شالم رو روی مبل انداختم و رفتم توی آشپزخونه. قهوه جوش رو روی گاز گذاشتم و منتظر آماده شدنش موندم. نمیتونستم نیاز توی چشمای عماد رو نادیده بگیرم. اونم مرد بود و غرایض خودش رو داشت. خودم هم بدتر از اون محتاج بودم ولی چون قبلا تو معرض تجاوز قرار گرفته بودم حس خوبی نسبت به این قضیه نداشتم. همش فکر میکردم که با ترس همراهه. تفکر غلطی بود که توی ذهنم شکل گرفته بود و حالا مانع از نزدیکی عماد میشد.

عماد با لبخندی وارد آشپزخونه شد. لباساش رو عوض کرده بود. یه تاپ تنگ سورمه ای روی گرم کن مشکیش پوشیده بود که عضله های دستش رو کامل به نمایش میزاشت. اومد سمتم و گفت: برو لباسات رو عوض کن خانومم. من میریزم.

از پله ها بالا رفتم و لباسام رو عوض کردم. یه شلوارک مشکی و یه تیشرت سفید پوشیدم و از پله ها پایین اومدم. عماد روی مبل های سالن نشسته بود و قهوه اش رو مزه میکرد. کنارش نشستم و گفتم: خبری از سیروس نشد؟

اخماش رو کشید تو هم و سری تکون داد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: امیدوارم هیچ وقت خبری ازش نشه.

دستش رو انداخت دور شونم و گفت: نگران نباش.

سرم رو به سینش تکیه دادم و گفتم: تا تو هستی نگران نیستم.

با محبت روی موهام رو بوسید. لبخندی بهش زدم و بعد از گرفتن جوابم خم شدم و فنجونم رو برداشتم. قهوه مثل همیشه خستگیم رو درآورد. عماد فنجون خالیش رو روی میز گذاشت و بالبخندی شیطانی برگشت سمتم و گفت: خوب عزیزم...

با خنده گفتم: عماد امشب یه چیزیت میشه ها...

ابرویی بالا انداخت و گفت: نچ! تو یه چیزیت میشه خانوم.

سرم رو کج کردم و گفتم: چی میخوای؟

با خنده گفت: یعنی تو نمیدونی؟؟؟

romangram.com | @romangram_com