#فانوس_پارت_582
با خنده ازش فاصله گرفتم و گفتم: حالا باید راجع بهش فکر کنم.
با حرص گفت: خیلی بدجنسی...
خندیدم و گفتم: میدونم عزیزم. بیا بریم زیاد حرص نخور پوستت خراب میشه.
دستم رو بین دستاش گرفت و گفت: بزار برسیم خونه، میفهمی کی حرص میخوره...
باکس ها رو روی مبل گذاشتم وخودم هم ولو شدم. از بس بازار رو بالا و پایین کرده بودیم پاهام درد گرفته بود. عماد با لبخندی کنارم نشست. گفت: خسته شدی؟
ـ خیلی...
ـ یه فنجون قهوه بدی خستگی دوتامون درمیره....
با خنده گفتم: ای مارمولک، ببین چه جوری باسیاست کارت رو پیش میبری...
از جاش بلند شد و گفت: تا اینا رو میزارم تو اتاقت آماده کن که امشب کلی کار دارم باهات. راه افتاد سمت پله ها. باحرص گفتم: عماد قرار بود بزاری بعد از عروسی...
از بالا صداش اومد: عزیزم من و توام الان کم از عروس دومادا نداریم...اصلن میخوای لباستو تن کن،میشی عروس دیگه.
romangram.com | @romangram_com