#فانوس_پارت_581

سری تکون داد و گفت: فوق العادست...

با خنده هولش دادم و گفتم: خوب دیگه تا بیشتر از این آب رو ریز نکردی برو منم الان میام.

لبخندی زد و سریع از اتاق رفت بیرون. انگار خودشم فهمیده بود اگه بیشتر بمونه کار به جاهای ناجور میکشه...

لباس رو در آوردم و از اتاق زدم بیرون. نگاه عماد هنوز گنگ و گیج بود. لباس رو به دختر دادم و گفتم: همین خوبه. بعد برگشتم سمت عماد و گفتم: بابا بیا بیرون از تو حس.

با لبخند دستم رو گرفت و گفت: حالا انقدر منو تشنه بکشون لب آب و برگردون که شب عروسی پدرتو در بیارم.

با خنده گفتم: عماد تو این همه پرو نبودی چی میشد؟

سرش رو نزدیکم کرد و گفت: تو ام اینقدر بد نمیشدی چی میشد؟

سرم رو کج کردم و گفتم: یعنی تا این حد؟؟؟

با عجز سرش رو تکون داد و گفت: خیلی بیشتر از این حد...

ـ دلم برات سوخت...

چشماش برق زد و گفت: یعنی...

romangram.com | @romangram_com