#فانوس_پارت_580
من که میدونستم شوخی میکنه گفتم: مگه میتونستی منو نگاه نکنی؟؟؟
با محبت نگاه هفت رنگش رو توی نگاهم انداخت و آروم گفت: نه...نمیتونستم...
خندیدم و چیزی نگفتم. من رو کشوند سمت یه مغازه ی بزرگ که پر بود از لباس عروس. به سر در مغازه اشاره کرد و گفت: اینجا بهترین لباس فروشی شهره. بریم تو ببینیم چیزی در خور خانوم من داره یا نه.
با هم وارد مغازه شدیم. از همون اول به هر لباسی که میرسیدم میخواستم همون رو بردارم ولی با دیدن بعدی ، قبلی از چشمم می افتاد. لباس هاشون واقعا فوق العاده بود. یکی از یکی خوشگل تربود و واقعا انتخاب رو سخت میکرد. همینجوری داشتم جلو میرفتم و محو لباس ها بودم که عماد یک دفعه دستم رو کشید. چرخیدم به سمتی که داشت اشاره میکرد و با دیدن لباسی که اونجا بود نفسم بالا نیومد. لباس واقعا فوق العادهای بود. یه لباس شیری رنگ که پشت دامن پف دارش دنباله ی نسبتا بلندی داشت. پارچه روی دامن تا خورده بود و حالت برجسته ای رو ایجاد کرده بود. درست روی کمرش یه حالت کمربندی پر از مروارید قرار داشت. دور کمرش تنگ میشد و قسمت بالاش هم دکلته بود. یه لباس ساده و در عین حال زیبا و نفس گیر. یه تور خیلی بلند داشت که به لباس خیلی می اومد. با چشمای مشتاق به عماد اشاره کردم و گفتم: خوبه.
لبخندی زد و به دختری که اونجا بود اشاره کرد اون لباس رو میخوایم. دختر لباس رو از تن مانکن در آورد و داد دست من. به سمتی از مغازه اشاره کرد و گفت: اونجا پرو کنید. راه افتادم سمت پرو. لباس های خودم رو درآرودم و لباس رو تنم کردم. با این که خیلی سنگین بود ولی توی تن واقعا فوق العاده میشد. رنگ طلایی موهام واقعا با رنگ شیری لباس هارمونی قشنگی رو ایجاد کرده بود. داشتم توی آینه خودم رو میخوردم که چند ضربه به در خورد و صدای عماد بلند شد: پوشیدی خانومم؟
در پرو رو باز کردم و گفتم: خوبه؟
از نگاه خیره ی عماد خندم گرفت. نمیتونست چشم ازم برداره و چند بار پشت سر هم آب دهنش رو قورت داد. نفس عمیقی کشید و گفت: باران...
لبخندی زدم و گفتم: جانم؟ خوب نیست؟
romangram.com | @romangram_com