#فانوس_پارت_579

با خجالت لیوانش رو گرفتم و نصفش رو خوردم. با این که هنوز عطش داشتم ولی لیوان رو گرفتم سمتشو گفتم: باقیش رو خودت بخور.

لیوان رو از دستم گرفت و درست از اونجایی که من خورده بودم باقیه آب میوه رو خورد. لبخندی بهش زدم و گفتم: بریم اینارو بزاریم تو ماشین. دستمون سنگین میشه.

باکس ها رو برداشت و راه افتاد سمت پارکینگ. دستم رو دور بازوش حلقه کردم و خودم رو نزدیکش کشیدم. از وقتی که گفته بود یکی تعقیبش میکنه همیشه بیرون خونه خوف داشتم ازش دور بشم. ترس ناشناخته ای بود که خودم هم نمیدونستم از چی نشات میگیره. هر بارم که به اطراف نگاه میکردم چیز مشکوکی نمیدیدم ولی این حس همیشه باهام بود. عماد صندوق رو باز کرد و خریدامون رو توش گذاشت. بعد دوباره در رو بست و دستم رو بین دست بزرگش گرفت. همونجوری که برمیگشتیم سمت پاساژ گفت: خوب دیگه، بریم سراغ اصل کاریا...

ـ چی؟؟؟

ـ اولش بریم سراغ لباس عروس خانوم، بعدم کت شلوار من، بعدش اگه هنوز حوصله داشتیم میریم سراغ حلقه و سرویس. باقیه خریدام باشه واسه بعد.

ـ مگه با این همه خریدی که کردیم چیز دیگه ای هم مونده؟

خندید و گفت: اوف! عروسی انقدر دنگ و فنگ داره که نمیدونی...

کلافه گفتم: حالا نمیشه یه عروسی ساده بگیریم؟

اخمی کرد و گفت: معلومه که نه. میخوام بهترین عروسی ایران رو برات بگیریم...

خندیدم و گفتم: اون که وظیفته!

غش غش خندید و گفت: باران اگه میدونستم اینقدر بلبل زبونی و من رو اینجوری بیچاره میکنی اصلن نگاتم نمیکردم...

romangram.com | @romangram_com