#فانوس_پارت_578
لبخندی زدم و گفتم: تو گونی ام بپوشی من دوست دارم.
بلند خندید و گفت: باشه پس برای عروسیمون گونی میپوشم. خوبه؟
ـ دِ... عماد؟
ـ خودت میگی خوب.
از جام بلند شدم و گفتم: پس حالا که اینقدر بچه ی حرف گوش کنی بیا بریم اونجا یه آب میوه ی خنک بده بهم که گلوم حسابی خشک شده.
با این که دست خودش هم پر بود اما باکس های توی دستم رو گرفت و راه افتاد سمت آب میوه فروشی که اون طرف پاساژ بود. دوتا آب پرتقال گرفت و یکیش رو داد دست من. انقدر تشنم بود که یه نفس همش رو خوردم. عمادم بدون حرف و با خنده نگاهم میکرد. لیوانش رو که انداختم توی سطل. لیوان خودش رو گرفت سمتم و گفت: بیا اینم بخور.
ـ نه خودت بخور.
ـ بگیرش دیگه...
ـ پس خودت چی؟
ـ من تشنم نیست.
romangram.com | @romangram_com