#فانوس_پارت_577
وارد آشپزخونه که شدم هر دومون ماتمون برد. عماد بخاطر لباس های من نمیتونست چشم ازم بگیره و من بخاطر سفرهای که چینده بود. حاضر بودم قسم بخورم من همچین صبحانه ای تا به حال برای عماد درست نکرده بودم که اون درست کرده بود. هر چیزی که فکرش رو میکردم روی میز پیدا میشد. از انواع و اقسام مربا ها بگیر تا تخم مرغ و آب پرتقال و میوه و غیره. سرم رو بلند کردم و گفتم: وای عماد. نگو اینا کار توِ که باورم نمیشه.
نگاهش رو از روی بدنم برداشت و به چشمام خیره شد. لبخند شیطونی زد و گفت: توام نگو این همه خوشگل بودی که باورم نمیشه.
با حرص گفتم: عماد...میزارم میرما!
با خنده گفت: کجا؟
ـ برمیگردم فانوس اصلن.
اخماش رو کشید تو هم و گفت: تو هیچ کجا نمیری. از این به بعد بیخ ریش خودمی...
با خنده پشت میز نشستم و گفتم: نه که توام خیلی ریش داری...
ـ وای... خسته شدم عماد. بسه دیگه.
روی سکوی که کنار یکی از مغازه ها بیرون زده بود نشستم و باکس های توی دستم رو روی زمین گذاشتم. عماد با محبت نگاهم کرد و گفت: خسته شدی؟ خانوم تازه اول خریدمونه ها. چه عروس بی ذوقی.
با حرص به ساعتش اشاره کردم و گفتم: 4 ساعته منو از این مغازه به اون مغازه میکشی. بخدا بدتر از زنا تویی. قبلا که زود انتخاب میکردی چت شده یهو اینقدر سختگیر شدی؟
خندید و گفت: آخه اون وقتا مهم نبود که چه جوری لباس بپوشم الان اما باید خوش پوش باشم که خانومم بپسنده دیگه!
romangram.com | @romangram_com