#فانوس_پارت_576
روی تخت نشست و گفت: نمیخوای صبحونه بدی به ما؟
موهام رو از توی صورتم کنار زدم وگفتم: حالا یه بار تو به من صبحانه بده، چی میشه مگه؟
با خنده گفت: مگه آشپزی منو یادت رفته؟
سری سر جام نشستم و گفتم: نه نه! جان مادرت بیخال. خودم نوکرتم هستم درست میکنم فقط تو نمیخواد هنرنمایی کنی.
با کمی خشونت دم گوشم گفت: دیگه نمیخوام این کلمات از دهنت دربیاد. تو سرور و خانوم این خونه هستی، خانومم میمونی... فهمیدی؟
سرم رو روی شونش گذاشتم و آروم گفتم: من کنار تو حتی بردگی رو هم دوست دارم. یادته که؟ به کامیار گفتم بردگی رو به سروری ترجیح میدم اگه تو کنارم باشی...
گفت: مگه نگفتم نشنوم از این حرفا؟
با خنده گوشش رو گاز گرفتم. سریع ولم کرد و از درد چهره اش رو کشید تو هم. با خنده گفتم: تا تو باشی به من دستور ندی...
چشماش رو باز کرد. دست دراز کرد که بگیرتم ولی سریع از تخت پایین پریدم و دویدم سمت در. وارد اتاقم شدم و در رو از پشت قفل کردم. صدای بلندش از اون طرف در اومد: میای بیرون دیگه...
بلند خندیدم و از در فاصله گرفتم. رفتم سمت کمدم و یه دست لباس ازش بیرون آوردم. لباس هایی که بخاطر باز بودنش روم نمیشد جلوی عماد بپوشم ولی حالا که دیگه عماد مال من بود چرا نمیپوشیدم؟ یه مینی جوب مشکی و یه تاب آبی آسمونی برداشتم. خودم رو توی حمام انداختم و سریع دوش گرفتم. همونطوری که موهام رو خشک میکردم لباس ها رو پوشیدم. مداد ساده ای توی چشمام کشیدم و رژی هم روی لب های بی رنگم مالیدم. در رو باز کردم و به اطراف سرکی کشیدم. خبری از عماد نبود. راه افتادم و از پله ها پایین رفتم. تلق تلوقی از توی آشپزخونه میاومد.
romangram.com | @romangram_com