#فانوس_پارت_575
ـ عاشقتم دیوونه...
چشمام رو باز کردم و چند بار پلک زدم. عماد که کنارم دراز کشیده بود و یکی از دستاش رو ستون سرش کرده بود لبخندی زد و گفت: سلام باران خانوم. خوب خوابیدی؟؟؟
با خنده گفتم: بهترین خواب زندگیم بود.
با محبت گفت: معلومه چون تا ساعت 9 خوابیدی...
با تعجب گفتم: خالی نبند!
به ساعت روی دیوار اشاره کرد و گفت: خودت ببین.
نگاهی به ساعت انداختم. جدی جدی 9 بود. خواستم برگردم سمتش که نگاهم روی تابلوم قفل شد. حرفم یادم رفت. برگشتم سمتش و گفتم: راستی عماد... چرا اینو زدی اینجا؟
با لبخندی به تابلو نگاه کرد و گفت: چون این رو با عشق کشیده بودی. بهش که نگاه میکردم خودم رو راضی میکردم که هنوزم دوسم داری.
با خنده گفتم: از خود راضیم بزار تو لیست خصوصیتات...
romangram.com | @romangram_com