#فانوس_پارت_572
پسش زدم و با اصرار گفتم: بگو عماد... از کجا فهمیدی؟
کلافه گفت: چند وقته حس میکنم یکی هرجا میرم تعقیبم میکنه. باید یه چند وقتی صبر کنیم تا آبا از آسیاب بیفته و بفهمن که کاری به کارشون نداریم. بعد که همه چی آروم شد میرم پیش پلیس.
ـ شاید دیر بشه...
ـ نمیشه. یه اطلاعاتی دارم که میگه سیروس تا 3 سال دیگه نمیتونه اون فانوس رو ببنده. نترس عزیزم دیر نمیشه...
با ترس به یقه اش چنگ زدم و با بغض نالیدم: عماد... یه وقت نفهمن...
با لبخند گفت: نه عزیزم. من هیچ ردی به جا نزاشتم. خیالت تخت باشه.
گفتم: تو رو خدا مواظب خودت باش. عماد من به جز تو هیچ کسی رو ندارم...
دستش رو توی موهام فرو کرد و گفت: مگه من به جز تو کسی رو دارم؟
چشمام رو بستم دستش رو برد دورکمرم و از جا بلند شد. به یقه اش چنگ انداختم که یه وقت نیفتم. با خنده گفت: نمیفتی جوجه کوچولوی من.
با پاش در اتاقش رو باز کرد و من رو روی تخت گذاشت. کمی توی جام تکون خوردم و گفتم: من برم لباسم رو عوض کنم. با این نمیتونم بخوابم.
romangram.com | @romangram_com