#فانوس_پارت_571
صاف سر جام نشستم. خیلی وقت بود که منتظر بودم بفهمم چه رازی توی اون فانوسه. پس حالا که موقعیتش پیش اومده بود نباید با ترسم خرابش میکردم. عماد که نگاه منتظر من رو دید گفت: سیروس عضوِ... یه باند قاچاقه.
لب هام رو تر کردم و گفتم: چاقاق چی؟؟؟
نگاهش رو ازم گرفت و آروم گفت: اعضا...
دنیا دور سرم شروع کرد به چرخیدن. باورش برام سخت بود که تمام عمرم رو توی همچین جایی زندگی کرده باشم. حالا میفهمیدم که چرا نصفه شب ها از طبقه ی سیروس صدای جیغ می اومد. حالا میفهمیدم که چرا سیروس هر دو ماه یک بار غیبش میزنه و چرا بعضی وقتا توی مهمونیاش افراد خاصی رو می آورده. با فکر این که شاید خود من هم یکی از طعمه هاش میشدم بدنم شروع کرد به لرزیدن. با بغض گفتم: از... کجا فهمیدی؟
ـ از خیلی وقت پیش شک کرده بودم که سیروس باید تو کار خلاف باشه. ولی دقیقا نمیدونستم که چی کار میکنه. یه شب از سر کنجکاوی رفتم داخل فانوس و دیدم صدای جیغ میاد. خواستم برم بالا و ببینم موضوع چیه که موقعیتش پیش نیومده. از اون روز ذهنم درگیر بود بخاطر همینم به یکی از دوستام گفتم فانوس رو بزاره تحت نظر. باید سر در می آوردم که اونجا چه خبره. رفت و امدهای خیلی مشکوکی به اون فانوس میشد خصوصا این که هر دوشب یه بار راس ساعت 4 یه آمبولانس میرفت تو فانوس. همینا مشکوکم کرد که شاید قضیه قاچاق باشه. اوایل فکر میکردم قاچاق آدم میکنه ولی علی گفت با خریدن یکی از آدماش فهمیده که قاچاق اعضا میکنن. طعمه هاشونم همشون زنن. زنای هرزه رو میکشونه تو خونش و بعدم دخلشون رو میاره.
با وحشت گفتم: حالا...میخوای چی کارکنی؟
چنگی توی موهاش زد و گفت: فعلا هیچی.
ـ اما باید به پلیس بگیم. میدونی چقدر خطرناکه؟
ـ چون خطرناکه نمیخوام فعلا کاری کنم. حس میکنم سیروسیه بوهایی برده...
با وحشت نگاهش کردم و با صدای لرزونی گفتم: یعنی...چی؟؟؟
محکم بغلم کرد و گفت: نگران نباش عمر من. هیچ اتفاقی نمیافته.
romangram.com | @romangram_com