#فانوس_پارت_570
باترس و وحشت بهش نگاه کردم. هنوز بعد از دو سال با شنیدن این اسم بدنم میلرزید. فکر میکردم که دیگه کابوس های زندگیم تموم شده ولی باز هم اسم سیروس همه چیز رو بهم ریخت. رنگ پریدگی و لرزش بدنم رو که دید از جاش پرید و کنارم نشست. و گفت: نترس عزیزم. هیچی نیست.
با صدای لرزونی گفتم: چی... چی شده؟
ـ هیچی... هیچی نشده.
چنگی به بازوش زدم و با التماس گفتم: دروغ نگو عماد... بگو... من باید بدونم...
عصبی گفت: معلومه. هنوز هیچی نشده داری این جوری میلرزی دیگه وای به حال این که اتفاقی هم بیافته.
با بغض گفتم: من... من فقط میترسم... میترسم ما رو از هم...
باکمی خشونت گفت: هیچی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه. فهمیدی؟؟؟ هیچی...
سرم رو به شونش تکیه دادم و نفسم رو بیرون دادم. لرز بدنم یکم آروم گرفته بود. تا وقتی عماد رو داشتم نباید از چیزی میترسیدم. عماد قول داده بود، قسم خورده بود که تا وقتی توی این خونم نزاره هیچی ناراحتم کنه. دستش رو به نوازش روی بازوم کشید و گفت: نمیخواد الکی بابت این چیزا اعصاب خودت رو خورد کنی. سیروس یه کابوس بوده که تموم شده. دیگه بهش فکر نکن.
با التماس به چشماش نگاه کردم و گفتم: بگو عماد…میخوام بدونم.
کلافه سرش رو تکون داد و گفت: سیروس تو اون فانوس فقط رستوران نداره...
romangram.com | @romangram_com