#فانوس_پارت_569

من که از قیافه ی بهم ریخته و سرخ شدش تعجب کرده بودم رفتم جلوش و گفتم: چیزی شده؟

نگاه کوتاهی انداخت توی چشمام و گفت: نه نه. چیزی نشده.

بعد با لبخندی به اتاقم اشاره کرد و گفت: برو بخواب خانومم. امشب استثنا بهت تخفیف میدم. خوب بخوابی.

من که میدوسنتم تمام این کاراش برای باز کردن من از سر خودشه بدون حرف سر جام ایستادم و زل زدم توی چشماش. مدام نگاهش رو ازم میدزید. چونش رو توی مشت کوچیکم گرفتم و مجبورش کردم بهم نگاه کنه. نگاهش پر از ترس و تعجب و درد بود. با کمی ترس گفتم: چی شده عماد؟

کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت: چیزه مهمی نیست. خودم حلش میکنم. نمیخوام تورم درگیر کنم.

ـ به منم مربوط میشه؟

ـ نه زیاد...

ـ نه زیاد یعنی مربوط میشه. چی شده عماد بگو.

ـ گفتم که مهم نیست...

ـ اگه مهم نبود نگاهت این مدلی نمیشد. عماد قرار بود به هم اعتماد کنیم. پس از روز اول خرابش نکن. بگو چی شده.

نفسش رو با حرص بیرون داد و روی یکی از مبل نشست. من هم رو به روش نشستم و منتظر نگاهش کردم. سرش رو بین دوتا دستش گرفت و گفت: راجع به سیروسه...

romangram.com | @romangram_com