#فانوس_پارت_573
ابرویی بالا انداخت و گفت: چرا؟
ـ خوب... زیادی کوتاهه... منم که زیادی غلت میخورم....
بلند خندید و گفت: ببین باران یه کاری نکن امشب بیخیال خجالتت بشم و یه کاری بدم دستتا.
با حرص گفتم: اِ... عماد...
کنارم ایستاد و گفت: پس بگیر بخواب اینقدرم منو اذیت نکن.
ابرویی بالا انداختم و گفتم: من اذیتت میکنم؟
بعد از خاموش کردن برق اتاقش دوباره برگشت کنارم. روی تخت دراز کشید و گفت: کم نه.
با حرص مشتم رو به بازوش کوبیدم و گفتم: خیلی بچه پرویی.
با خنده گفت: و غد و یه دنده وکله خر و زبون نفهم!
گفتم: چقدر خوب یادته...
ـ آره. هنوز دارم رو اینا کار میکنم که باقی صفتای من رو بهم بگی...
romangram.com | @romangram_com