#فانوس_پارت_563

با خنده گفت: نگو بلد نیستی که خودم هنرنماییت رو دیدم.

ـ آخه...

ـ بخاطر من.

لبخندی زدم و گفتم: باشه.

از جاش بلند شد و گفت: بیا. و راه افتاد سمت پله ها. از طبقه ی دوم هم گذشت و رفت سمت اتاق. گفتم: کجا میری؟

در اتاقش رو باز کرد و گفت: بیا تو میبینی.

در کمدش رو باز کرد و چند تا باکس رو از پایین کمدش بیرون کشید. از توی یکی از باکس ها چیزی رو بیرون کشید و گفت: اینو بپوش.

با تعجب به لباسی که توی دستم بود نگاه کردم. یه پیرهن کوتاه سفید بود. دوتا بند نازک داشت و یقه ی هفتیش کمی بیشتر از حد معمول باز بود. جنسش از لمه بود و روی بدن می افتاد. با تعجب به عماد نگاه کردم و گفتم: این رو؟

لبخندی زد و گفت: آره.

ـ این مال کی بوده؟

باکس ها رو به سمتم گرفت و گفت: مال خوت. اینا رو از رم برات گرفته بودم ولی خوب وقت نشد بهت بدم.

romangram.com | @romangram_com