#فانوس_پارت_558
ـ وقتی برگشتیم و کامیار بهم گفت که ازت خوشش اومده نزدیک بود دیوونه بشم. خوب اون موقعه ها هنوز برام مثل دخترم بودی و کامیارم با این که از شباهتت به غزل تا حدودی فهمیده بود چرا پیشمی باز هم درخواست خودش رو تکرار کرد. فکر این که دختر من بخواد با داییش ازدواج کنه عصبیم میکرد. از طرفیم کامیار چیزی راجع به گذشته ی تو نمیدونست و میترسیدم وقتی بفهمه بزنه زیر همه چیز. وقتی هم که داستان کلیه ات پیش اومد عصبی تر شدم. طاقت دیدن عذاب کشیدنت رو نداشتم. هر بار که سوزها توی دستت فرو میرفت و جیغ میزدی من میمردم و زنده میشدم.
و دستش رو آروم روی دوتا جای زخمی که هنوز روی دستم خود نمایی میکرد کشید. سرش رو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد و ادامه داد: تا این که نیاز اومد و من گذشته ی تو رو براش گفتم. کامیارم اونجا بود و شنید.
پریدم وسط حرفش و گفتم: راستی نیاز کیه؟ چرا گذشته ی من رو براش گفتی؟
لبخندی زد و گفت: نیاز خواهر نفس بود. وقتی ترو دید از شباهتت به غزل جا خورد. اصرار کرد که بگم تو رو از کجا پیدا کردم و منم براش گفتم. وقتی حرفام تموم شد قیافه ی کامیار عجیب توی هم بود. منم چون ذهنم درگیر کارای بیمارستان تو بود زیاد پاپیچش نشدم. تا این که بعد از ظهر فرداش بهم گفت که بهت گفته. اول عصبی شدم و ولی بعد گفتم تو حق داشتی که بدونی پس اومدم و ازت نظرت رو پرسیدم. وقتی گفتی نه خیالم راحت شد چون میدونستم که اخلاقت با کامیار جور نیست. اون روز که توی بیمارستان نیومدم دنبالت رفته بودم آزمایش بدم. وقتی فهمیدم که خونت O منفیه آهم در اومد. میدونستم که به این راحتیا برات کلیه پیدا نمیشه. پس بدون هیچ تعللی خودم رفتم آزمایش دادم. وقتی فهمیدم که کلیه هامون بهم میخوره خیلی خوشحال شدم و سریع مقدمات عمل رو اماده کردم. دلم نمیخواست بیشتر از این اذیت بشی.
سرم رو کج کردم و گفتم: چرا بهم نگفتی؟
لبخندی زد و گفت: چون میدونستم اگه بفهمی نمیزاری همچین اتفاقی بیفته. اون موقع ها دیگه مطمئن شده بودم که دوسم داری. پس بهت نگفتم که میخوام چی کار کنم. یعنی به هیچ کس نگفتم. ایمان اولین نفری بود که فهمید. وقتی فهمید کلی عصبی شد و گفت کاری که دارم میکنم خریته ولی بهش توجه ی نکردم. فکر نمیکردم انقدر به وجود من احتیاج پیدا کنی که منو از رو تخت بلند کنی. هر چند که برام مهم نبود. تقصیر خودم بود و باید جورش رو میکشیدم. اون روز که شروع کردی به باز کردن دکمه هام از خودم پرسیدم یعنی کی بهش گفته. تو ذهنم همه رو مقصر کردم ولی وقتی فهمیدم که کسی چیزی بهت نگفته باز هم سیل فوش بود که به خودم میدادم. میدونستم که روحیت خراب میشه. وقتی حالت بد شد دلم میخواست بی خیال همه چیز بشم و بیام شب تا صبح بالای سرت بشینم. ولی خوب دکتر نزاشت. وقتی که اومدی تو اتاقم فهمیدم که خیلی اوضاع این دل کوچولوت خرابه. هر چند که دل خودم هم چند وقتی بود با دیدنت به تاپ تاپ می افتاد ولی باورش نداشتم. یعنی داشتم خودم رو گول میزدم. حس میکردم باید تا ابد پای بند نفس بمونم... وقتی برگشتیم خونه اون یه هفته ای که ازم پرستاری کردی بهترین روزای عمرم بود. چون با دیدنت چشم باز میکردم و با دیدنت چشم میبستم. حس عجیب و غریبی داشتم که نمیفهمیدم چیه. تا این که سفر ایتالیا پیش اومد...
چهره توی هم کشیدم و گفتم: بدترین روزای عمرم بود.
بامحبت گونم رو نوازش کرد و گفت: برای منم همینطور بود. توی رم تازه فهمیدم که قلبم خیلی وقته اسیر این چشمای آبیت شده ولی نمیخواستم باور کنم. ذهنم مدام بین تو و نفس در نواسان بود. نه میتونستم دوست داشتن تو رو از قلبم بیرون کنم و نه میتونستم فکر نفس رو از ذهنم بریزم دور. وقتی رسیدم بی سر و صدا وارد خونه شدم. میخواستم غافلگیرت کنم ولی تو منو غافلگیرکردی. وقتی صدا خودت و ساز قاطی میشد، وقتی با بغض میخوندی، وقتی تو متن شعرت گم میشدم... وای باران اونجا تازه فهمیدم که چقدر دوستت دارم. وقتی دیدیم و اونجوری بغلم کردی حس کردم قلبم داره تو دهنم میزنه. خودم بیشتر از تو محتاج بودم ولی انتظار همچین رفتاری رو ازت نداشتم...
ـ روزای بعدش با شوخی ها و خنده هام سعی میکردم عوض این چند مدتی که نبودم رو در بیارم. بعدم که مشغول کار توی کنسرت شدی و کمتر میدیدمت تازه فهمیدم که اگه یه روز بخوای بری بدون تو هیچم. حاضرم قسم بخورم توی اون کنسرت کارتو از همه عالی تر بود. اون روز دیدم که پندار با یه نگاه خاصی نگاهت میکنه. ولی فکر نمیکردم یه روزی بخواد تو رو ازم بگیره. وقتی شوق و ذوقت رو برای زدن آموزشگاه دیدم معطلش نکردم و کار رو راست و ریس کردم. خوشحالی تو من رو هم خوشحال میکرد. تو مشغول کارت بودی و من از این که تونسته بودی خوب با اجتماع ارتباط برقرار کنی خوشحال بودم. تا این که...
romangram.com | @romangram_com