#فانوس_پارت_559

نفسش رو محکم بیرون داد و گفت: تا این که اون شب لعنتی پیش اومد. همون شبی که بردمت خلیج. اون شب عجیب یاد نفس و غزل افتاده بودم واقعا هم احتیاج داشتم که با کسی حرف بزنم و خالی بشم. ولی هر کاری کردم نتونستم داستان نفس و غزل رو برات تعریف کردم. پس شروع کردم و بعد از اون رو گفتم. انقدر گفتم تا خالی بشم. غافل از اینکه تو داشتی لحظه به لحظه پر میشدی. اصلا حواسم نبود که فردای اون روز سال مادرته. وقتی رنگ پریدت رو دیدم، جیغ هایی که میکشید واقعا ترسیدم. فرداشم که رفتیم سر خاکش و تو اونجوری زار میزدی قلبم تیکه تیکه میشد. اون روز تازه فهمیدم که چقدر تنهایی، چقدر عذاب کشیدی. اون روز از خودم بدم اومد که چرا تمام این مدت حواسم بهت نبوده. دلم میخواست بیام و بهت بگم که چقدر دوستت دارم. که مال خودم بشی ولی...

چنگی لای موهاش زد و ادامه داد: وقتی مجید اومد پیشم و حرفاش رو زد حالم خراب تر شد. همه جرعت این که به زبون بیارن تو رو میخوان رو داشتن الا من. میخواستم همون شب درخواست مجید رو بهت بگم و اگه قبول نکردی خودم ازت خواستگاری کنم تا این دو دلی تموم بشه. ولی وقتی اومدم خونه و تو رو مشغول رقصیدن دیدم... وای باران از اون روز هرچی بگم کم گفتم. اون روز تو یه کاری بامن کردی که نزدیک بود اختیارم از دست بره. اگه تعادلت از بین نمیرفت و من به خودم نمی اومدم الان معلوم نبود چه اتفاقی افتاده بود.

با خجالت سرم رو پایین انداختم. با خنده خودش رو به سمتم کشید و گفت: چیه این جوری سرخ و سفید میشی؟؟؟

با خنده پسش زدم و گفتم: لوس نشو.

بلند خندید و خودش رو عقب کشید. دوباره صاف نشست و ادامه داد: وقتی جریان خواستگاری مجید رو بهت گفتم هر رفتاری رو ازت انتظار داشتم جز چیزی که پیش اومد. حرفات داشت دیوونم میکرد. واقعا هم دیوونه شدم. دیگه هیچی رو نمیدیدم و فقط میخواستم بهت بفهمونم تو برای من اون چیزی نبودی که خودت فکر میکردی. با ورود دوبارم توی اتاق غزل سیل خاطراتی که به زور فراموششون کرده بودم بهم هجوم آورد. حالم انقدر بد شد که حتی نفهمیدم از خونه زدی بیرون. وقتی ایمان اومد یک کلمه هم از حرفاش رو نفهمیدم. انقدر غرق گذشته شده بودم که هیچی رو حس نمیکردم. اما وقتی تو اومدی... وای خدا... هنوزم باورم نمیشه با اون همه خشم زل زده بودی تو چشمام و اون حرف ها رو میزدی. حرفات درست مثل یه پتک روی سرم فرود می اومد. انقدر سنگین بود که تا چند ساعتی تو هضمش عاجز مونده بودم. اما وقتی به خودم اومدم وقتی زندگی که برای خودم ساخته بودم رو دیدم دیدم تمام حرفات راسته. به ایمان گفتم باید بری دنبالش و هر جا هست پیداش کنی ولی هر جا که خبر گرفت کسی ازت خبر نداشت. کلافه شده بودم. پس رفتم خلیج تا ته مونده های خاطرات نفس و غزل رو هم باهاشون به آب بدم. وقتی برگشتم خونه با خودم گفتم اولین کاری که میکنم اینه که پیدات کنم و بهت بگم که چه حسی دارم. وقتی پندار زنگ زد خیلی تعجب کردم. خصوصا که گفته بود امر خیره. حتی فکرشم برام دیوونه کننده بود. وقتی پندار اومد و اون حرفا رو بهم زد گر گرفتم. میخواستم خرخرش رو بجوام. برام سنگین بود که اومده بود عشقم رو ازم خواستگاری میکرد. پس پیچوندمش و گفتم ازت خبر ندارم. وقتی گفت خونه ی اونی دیگه زدم به سیم آخر. دلم میخواست همین که میبینمت یه دونه بزنم تو گوشت و داد بکشم غلط کردی به جز خونه ی من پاتو تو خونه ی مرد دیگه ای گذاشتی. ولی...





ـ ولی با دیدن چشمات تمام خشمم فرو نشست. دلم میخواست همون شب همه چیز رو بهت بگم. ولی احتیاج داشتم که یکم آروم بشم. وقتی تو رفتی حمام خروس بی محل اومد. انقدر از دستش کفری بودم که میخواستم در رو باز نکنم ولی زشت بود. بخاطر فراموش کردن حضورش نشستم پشت سازو بعد از مدت ها یه آهنگی که خیلی دوسش داشتم رو زدم. وقتی اومدی پایین و با دیدن نگار اونجوری قرمز کردی فهمیدم هنوزم حست به من سر جاشه و خوشحال شدم ولی وقتی اون حرف رو زدی... هنوزم وقتی یادم می افته دلم میخواد دستمو قلم کن... من نه به یاد نفس بلکه بخاطر این که فکر میکردی کس به جز خودت توی ذهنمه زدمت. انقدر از دست خودم عصبی بودم که همه رو سر نگار خالی کردم و گفتم دیگه حق نداره پاشو بزاره اینجا. اونم یه سری اراجیف پشت سر تو گفت که جری ترم کرد. حمله کردم سمتش که بزنم لهش کنم که سریع از خونه زد بیرون. بدتر از همه این بود که با جدیت به چشمام زل زده بودی و گفته بودی میخوای با پندار ازدواج کنی. تا قبل از اون فکر میکردم فقط یه شوخیه ولی وقتی جدیت رو توی چشمات دیدم فهمیدم که همه چیز تموم شده. نمیفهمیدم چرا داری با خودت اینجوری میکنی. میدونستم داری لج میکنی ولی نمیدونستم چرا میخوای آینده ی خودت رو نابود کنی. اون شب همه چیز رو سرم هوار شد. وقتی فرداش جدیتت رو توی تصمیمت دیدم فهمیدم که همه چیز تموم شده. حالم خیلی بد بود. وقتی هم شعر هم سقفت رو شنیدم بدتر شدم. مطمئن شده بودم که داری لج میکنی ولی کاری هم از دستم بر نمی اومد. آرزوم این بود که خواستگاری رو بهم بزنی ولی خیلی راحت بله رو به پندار دادی. نمیدونی چقدر سخت بود خودم رو بزنم به بی تفاوتی. نمیدونی چقدر سخت بود وقتی بهم میگفتی پندار قراره بیاد دنبالم نگم اون غلط کرده با تو. آخ که این چند وقت چقدر بهم سخت گذشت. تا اون شب تو رفتی خونه ی پندار. وقتی گفتی قراره بری خونش خون خونم رو میخورد. فکر این که بخواد بهت دست بزنه دیوونم میکرد. تحمل فضای خونه رو نداشتم. سر همینم زدم بیرون. به خودم که اومدم دیدم تو خلیجم. کفری و عصبی به قایقی که هنوزم از دور معلوم بود گفتم اگه باران رو دارم از دست میدم همش تقصیر خاطرات تو لعنتیه که دو دلم کردی. انقدر داد و بی داد کردم تا همونجا خوابم برد. تو خواب نفس رو دیدم. یه لباس سفید تنش بود. شاد بود و میخندید. غزل هم یکم دورتر از اون داشت بازی میکرد. بهم گفت هنوزم دیر نشده. گفت بهت بگم. گفت که برامون دعای خیر میکنه و با این ازدواج موافقه. وقتی ازخواب پریدم صبح شده بود. انقدر گیج و منگ بودم که نمیفهمیدم باید چی کار کنم. دلم میخواست شبش یه بزم درست و حسابی برات بگیرم چون تایید نفس رو هم داشتم دیگه هیچ تردید برام نمونده بود. ولی وقتی اومدم خونه و تو گفتی که داری میری بیرون عصبی شدم ولی جلوی خودم رو گرفتم و گفتم وقتی برگشتی حرفم رو بهت میگم. وقتی که نبودی دویست بار جلوی آیینه تمرین کردم که چه جوری بهت بگم ولی هیچ جوره نمیتونستم آخرشم تصمیم گرفتم که برات بخونم. اینجوری راحت تر بودم. وقتی اومدی و برات شعرم رو خوندم، وقتی زدی زیر گریه فهمیدم که هنوز دلت با منه. از جام بلند شدم و دستام رو باز کردم. انقدر تشنه ی گرمای تنت بودم که حد نداشت. انتظار داشتم بپری تو بغلم ولی...

نگاهش رو انداخت توی چشمام و گفت: دیشب حسابی دیوونم کردیا!

لبخند تلخی زدم و گفتم: نمیتونستم دل پندار رو بشکنم. من دل شکستن بلد نیستم عماد...

لبخندی زد و گفت: قربون اون دل کوچولو و نازکت برم من. عاشق همین معصومیتت شدم.

romangram.com | @romangram_com