#فانوس_پارت_557

ـ نمیگیره. پندار از اولم با نگاه های ما دوتا فهمیده بود که یه جا یه خبری هست. پس نگرانش نباش. باشه؟

سری تکون دادم و چیزی نگفتم. تنها کاری که میتونستم برای پندار بکنم این بود که براش دعا کنم. دعا کنم که بتونه تحمل کنه. عماد صاف رو به روم نشست و لبخند عمیقی رو توی صورتم پاشید. با دیدن لبخندش ناخودآگاه لبخندی زدم و اشک هام رو پاک کردم. هر دوتا دستم رو توی دستاش گرفت و گفت: آماده ای که قصه ی عشقی من رو بشنوی؟؟؟

با خنده سری تکون دادم و گفتم: آماده و مشتاق...

نفسش رو توی صورتم بیرون داد و شروع کرد:...

ـ وقتی اومدی تو این خونه هنوز اون قدرا سرم به سنگ نخورده بود. اگه یادت باشه حتی شب های اول میرفتم بیرون و صبح برمیگشتم. مست نمیکردم که متوجه نشی ولی کارام هم چنان برقرار بود. تا این که دو سه بار وقتی دیدم با چشمای معصومت بهم زل میزنی حس میکردم از نگاهم میخوندی که کجا بودم و چی کار کردم. با دیدن نگاهت عذاب وجدان میگرفتم. پس همه ی کثافت کاریامو به طور کامل گذاشتم کنار. چون اصلا دلم نمیخواست از پیشم بری و اگرم میخواستم که بمونی باید پاک میشدم. اون اوایل هر بار که تو رو میدیم یاد غزل می افتادم تا این که کم کم که یخت آب شد و سر و صدات تو خونه میپیچید. تو اون دختر مظلومی که اوایل صداش هم در نمی اومد نبودی. یه دختر پر شر و شور بودی که بعضی وقتا خیلی شیطون میشدی. گاهی انقدر از دست شیطنتات خندم میگرفت که حد نداشت. بهت عادت کرده بودم. به همه چیت، دست پختت، صدای نازت، چهره ی دوست داشتنیت... دو روزم که میرفتم جایی انقدر دل تنگت میشدم که حد نداشت. وقتی ایمان اومد و مهارتت رو توی ساز زدن دیدم مات شده بودم. یاد اون روزایی افتادم که خودم با چه اشتیاقی پشت همین ساز مینشستم و آهنگ میزدم. درست مثل خودم بودی، پر از احساس که باید یه جوری خالیش میکردی. تنها چیزی که عذابم میداد تنهاییت بود. اصلن دلم نمیخواست اینجوری بمونه. خصوصا تو جوون بودی و مطمئنا به محبت احتیاج داشتی. محبتی که میترسیدم بهت بدم. میترسیدم چون هنوز پای بند نفس بودم. فکر این که کس دیگه ای بخواد کنارم باشه حالم رو بد میکرد سر همین خودم زیاد باهات صمیمی نمیشدم. دلم میخواست از خونه بری بیرون و هم سفرت رو پیدا کنی. بعد از جشن که تو گفتی میخوای بری آموزشگاه ایمان واقعا هنگ کردم. باورم نمیشد یه مهمونی بتونه تو رو از این رو به اون رو کنه. البته بعدا فهمیدم تاثیر حرفای ایمان بوده.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: تو از کجا فهمیدی؟

با محبت خندید و بینیم رو فشار داد. گفت: منو خیلی دست کم گرفتی خانومم. من اگه خبر نداشته باشم تو سر کوچولوی تو چی میگذره که دیگه عماد نیستم.

با شرم و خجالت سرم رو پایین انداختم. با کمی خشونت من رو توی بغلش گرفت و گفت: این جوری نکن باران. مظلوم که میشی نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم...

با خنده پسش زدم و گفتم: بقیشو بگو.

دوباره صاف نشست و ادامه داد: وقتی رفتی آموزشگاه از ایمان گزارش لحظه به لحظه میگرفتم. اصلن دلم نمیخواست اذیت بشی. اما ایمان میگفت که تو عادی برخورد میکنی. میدونستم که این عادی برخورد کردن برات سخته ولی دلیلش رو نمیدونستم که چرا داری با حس درونیت مبارزه میکنی. هم خوشحال بودم و هم متعجب. گاهی از بعضی از کارا و نگاه هات حدس میزدم که شاید بخاطر منه ولی باور نمیکردم. یعنی نمیخواستم باور کنم. دلم نمیخواست پای بندم بشی. بخاطر همینم باهات سرد میشدم. ولی وقتی تو دوباره عادی میشدی برمیگشتم به حالت اولیم. و این کشاکش همچنان ادامه داشت تا این که توی ویلا اصل من رو فهمیدی. وقتی اون حرف رو توی ماشین بهت زدم و تو اونجوری بهم ریختی کلی خودم رو فوش دادم. اصلن دلم نمیخواست باورت از من بهم بریزه. از طرفی هم نمیتونستم خودم بیام و باهات حرف بزنم. گند بزرگی زده بودم. سر همین ایمان رو فرستادم پیشت. وقتی برگشتی تو ویلا ولی هنوز رفتارت سرد بود فهمیدم به همین راحتیا نمیشه دوباره اعتمادت رو بدست بیارم. سرهمین خودم اومدم و باهات حرف زدم. وقتی بعد از حرفا اونجوری جلوم ایستادی و زل زدی تو چشمام خیلی سخت بود جلوی خودم رو بگیرم و بغلت نکنم. تو برام با همه فرق داشتی چون تنها کسی بودی که با نگاهت اصل خودم رو به یادم آوردی...



romangram.com | @romangram_com