#فانوس_پارت_556


ـ مرسی.

ـ جانم کاری داشتی؟

ـ بله. میخواستم چیزی رو بهت بگم. درباره ی بارانه.

بعد از چند ثانیه سکوت گفت: میشنوم.

عماد نفسش رو محکم بیرون داد و گفت: باران دیگه نمیتونه با تو ازدواج کنه. یعنی بودن شما دوتا باهم از اولم غلط بود.

کمی بعد صدای لرزون پندار بلند شد: چرا؟

با شنیدن صداش بی اختیار یه قطره اشک از چشمم بیرون ریخت. نمیدونستم چرا ولی اصلا دلم نمیخواست پندار بشکنه. با این که عشقم نبود ولی دوسش داشتم. درست مثل یه دوست و حالا نمیخواستم شکستنش رو بیبینم. عماد با دیدن اشکم اخماش رو بیشتر کشید تو هم و خیلی محکم گفت: چون باران سهم منه. منم نمیخوام داراییم رو با کسی قسمت کنم.

چند دقیقه ای سکوت شد. بعد صدای ضعیف پندار بلند شد: خوش بخت بشید... و بعد صدای بوق توی سالن پیچید.

عماد کلافه گوشی رو قطع کرد و من رو کشید توی بغلش. به بازوش چنگ زدم و نالیدم. حرفی برای گفتن نداشتم. عماد سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت: نزار حسود بشم باران. دلم نمیخواد برای یه مرد اینجوری گریه کنی...

با بغض گفتم: من برای خودمون گریه میکنم. برای این که نکنه آه پندار...


romangram.com | @romangram_com