#فانوس_پارت_555
سری کج کرد و گفت: بخند باران. میدونی چند وقته خندت رو ندیدم؟ دلم میخواد یه دل سیر بشینم و به خندیدنت نگاه کنم.
لبخند کم رنگی زدم و گفتم: قبلش باید برام بگی... همه چی رو...
سری تکون داد و گفت: حتما. ولی قبلش باید با پندار حرف بزنم. موافقی؟
سرم رو پایین انداختم. با یاد پندار آهی کشیدم و گفتم: باشه...
سرم رو بلند کرد و گفت: باران اگه ... اگه پندارو دوست داری بگو که من خودم رو...
این بار من دستم رو روی لب هاش گذاشتم و گفتم: من فقط عاشق یه نفرم. فقط یه نفر، بفهم تو رو خدا...
چشمای عماد پر از لبخند شد. با خجالت سرم رو پایین انداختم. چرا من اینقدر در برابر این مرد ضعیف بودم؟ حتی در برابر محبت هاش هم کم می آوردم. آخ خدا... یعنی همه چیز درست شد؟ یعنی همه چیز داره میشه اونجوری که من میخوام؟ آره؟
بعد از شستن صورتم از پله ها پایین رفتم و کنار عماد نشستم. دست راستش رو دور شونم انداخت و با دست چپش گوشی رو برداشت و شماره گرفت. بعد از چند تا بوق صدای پندار توی سالن پیچید: بله؟
با شنیدن صداش بدنم لرزید. یاد وقتی افتادم که با تمنا و عشق صدام میزد. خدایا خودش میدونست که من دلم جای دیگه ای بود. خودش میدونست اگه عماد یه روز برگرده سمتم من نمیتونم مقاومت کنم... خدایا خودش خواست... خدایا تقصیر من نبود خودت بهتر میدونی... خدایا خودت بهش صبر بده... خدا...
عماد که حس کرد دارم میلرزم حلقه ی دستاش رو تنگ تر کرد و با اخم ظریفی گفت: سلام پندار. خوبی؟
ـ قربانت، تو خوبی؟
romangram.com | @romangram_com