#فانوس_پارت_554


توی اون لحظه فقط به یه حامی احتیاج داشتم. به کسی که بتونم کنارش زار بزنم بلکه این ترس لعنتی تموم بشه. عماد رو به روم بود. دلم میخواست به آغوشش پناه ببرم و باور کنم که این فقط یه کابوسه. خودم رو توی آغوشش انداختم و از ته دل زار زدم. دستای پر از عضلش رو دورم حلقه کرد و من رو محکم به خودش فشار داد. همونجوری که هق میزدم کنار گوشم گفت: آروم باش عزیز دلم. آروم باش فدات شم. دیگه تموم شد. همه چیز تموم شد. من تا همیشه پیشت میمونم بارانم. گریه نکن عزیزم.

نالیدم: اما... عماد... پندار...

فشار دستاش رو بیشتر کرد و گفت: خودم باهاش حرف میزنم. خودم راضیش میکنم. تو حق منی باران. من حقم رو به همین راحتی به کسی نمیدم.

به یقه اش چنگ زدم و گفتم: عماد... من... من... میترسم... یه وقت... تو رو... تو رو...

ـ هیشش. آروم خانومم. هیچ کس نمیتونه تو رو ازم بگیره. هیچ کس.

سرم رو بلند کردم و به چشماش نگاه کردم. چشماش پر بود از محبت. چیزی که کمتر دیده بودم توی نگاهش. لبخندی توی صورتم پاشید و با دستش اشکام رو پاک کرد. با بغض نالیدم: عماد...

انگشتش رو روی لب هام گذاشت و خیلی جدی گفت: هیچ وقت اینجوری صدام نکن. من قلبم خیلی ضعیفه باران. اینجوری که صدام میکنی دیگه کار نمیکنه. تو که نمیخوای من...

نالیدم: نگو... تو رو خدا نگو...

با خنده دستی روی صورتم کشید و گفت: باشه عشق من. نمیگم. تو ام قول بده دیگه گریه نکنی. تا وقتی من هستم دیگه نمیخوام این اشکا بریزه، باشه؟

سری تکون دادم و گفتم: باشه.


romangram.com | @romangram_com