#فانوس_پارت_553

در اتاق رو پشت سرم بستم و هق هقم رو رها کردم. از ته دل زار میزدم و گریم هم بند نمی اومد. از فکر این که خودم داشتم چشم روی آرزویی که به واقعیت پیوسته بود میبستم حالم بدتر میشد. عماد چرا داشت این بازی رو با من میکرد؟ چرا داشت داغونم میکرد؟ چرا داشت با زندگیم بازی میکرد؟ هم زندگی من و هم زندگی پنداری که به من دل بسته بود؟ آخ خدا... چرا داری زندگیم رو اینجوری پیش میبری؟ چرا داری یکی یکی آرزوهام رو جلوی چشمام کابوس میکنی؟ این همه زجر برای چیه؟ این همه درد تاوان چیه؟ خدا... خستم... باور کن از دنیات خستم... دلم آغوش گرم مامانم رو میخواد... خدایا من رو ببر که دیگه طاقت دنیا و آدمات رو ندارم...

دمر روی تخت افتادم و انقدر باریدم که کل بالشتم خیس شد. هیچ مقاومتی در برابر صدای گریم که تو کل خونه پیچیده بود نداشتم. دلم میخواست حتی عماد مغرور هم بفهمه که چه جوری تمام دنیام رو نابود کرده. دلم میخواست حالا که عاشقم شده بفهمه با این سکوت لعنتیش هیچی از وجودم باقی نزاشته. دلم میخواست عذابش بدم، چی میشد که یکم از درد من رو هم اون میکشید؟ شاید اینجوری تلافیه تمام روزهایی که سکوت کرد رو درمی آوردم.

انقدر زار زدم که روی همون تخت خوابم برد...

بارون محکم به صورت رنگ پریده و سردم میخورد. صدای جیغ زنی که زجر میکشید از بین اون همه سر و صدا به گوش میرسید. لباس کوتاه قرمزم دورم چسبیده بود و از سر موهای طلایی وبلندم آب میچیکد. آسمون غرشی کرد و بارون تند تر شد.

دستام رو دور بازوم گره کردم و از سرما به خودم لرزیدم. چشمای وحشت زده ام رو بین جمعیت چرخوندم. انگار هیچ کدومشون متوجه سیلی که توی راه بود نشده بود. همه همچنان مست ودرحال رقص بودند. استخون های دردناکم روبه درخت فشار دادم و پاهام رو به خودم نزدیک کرد. صدای قهقهه ای از پشت سرم میاومد.

نمیدونستم که باید چی کار کنم. سرما واستخون درد از یک طرف، صدای جیغ زن وسروصدایی که از فانوس به گوش میرسید از یه طرف وصدای قهقهه ی مستانه ی کسی که پشت سرم بود همه وهمه وحشتم رو دو چندان میکرد.

با بغض به موج های دریا که خودشون رو محکم به صخره ها میکوبیدند نگاه کردم. بارون هم چنان خودش رو به سرو بدن لختم میکوبید. بادی هم که از سمت دریا میاومد مثل سیلی به صورت خیسم ضربه میزد.

صدا هر لحظه بهم نزدیک تر میشد. خودم رو بیشتر به درخت چسبوند وچشمام رو بستم از عجز اشک هام رو ریختم که بین اون بارون گم شد. چقدر دلم برای مامان تنگ شده بود. چقدر دلم میخواست به اون آغوش گرم پناه ببرم. چقدر از اینجا متنفر بودم.

نفس های داغی درست از پشت گردنم رو میسوزوند ولی جرعت اینکه برگردم و نگاهی به عقب بندازم رو نداشتم. چشمام رو روی هم فشار دادم و خدا رو صدا زدم. میدونستم که خدا جوابم رو میده. مامان همیشه بهک میگفت بارون یه نقطه چینه تاخدا، وقتی توی بارون دعا کنی خدا زودتر جوابت رو میده. و حالا داشتم زیر بارون زجه میزدم. زجه ای که انگار تمومی نداشت.

کسی که پشت سرم بود پرید جلوی روم و من از دیدن قیافش وحشت زده جیغ کشیدم. عماد بود... با چشمایی به خون نشسته و خنده ای که مو به تن آدم سیخ میکرد. از صدای جیغم قهقهه ای زد و دستش رو به سمتم دراز کرد. درست قبل از این که انگشتش به بدنم بخوره از صدای جیغم از خواب پریدم. بدنم عرق کرده بود و میلرزید. باورم نمیشد آخر این کابوس شبونه یی که مدت ها عذابم میداد این جوری تموم بشه. باورم نمیشد اون مردی که پشت درختا بود و با صدای قدم های پاش قالب تهی میکردم عمادم باشه...

از صدای جیغم در اتاق باز شد و عماد رنگ پریده پرید داخل. کنارم نشست وگفت: چی شده باران؟ خواب دیدی؟

romangram.com | @romangram_com