#فانوس_پارت_552


گریم گرفت از بس صدات کردم

من گریه کردم تا تو برگردی

برگرد آخه این جاده بن بسته

این جاده با تنهایی هم دسته

عشقو تو قلبت مومیایی کن

تا بغض این دیوونه نشکسته

( دنیای من| پویا بیاتی )

اشک هام گلوله گلوله روی صورتم میچکید. عماد بالاخره اعتراف کرد... ولی چرا اینقدر دیر؟ چرا حالا؟ چرا حالا که اسم کس دیگه ای اومده روم؟ چرا حالا که دارم ازش دل میکنم؟ چرا حالا که نا امید شدم؟ چرا حالا که دو دلم؟ چرا اینقدر دیر؟؟؟

عماد از جاش بلند شد. زیر نور شمع ها میتونستم چشمای هفت رنگش رو ببینم. باز هم نمیتونستم بگم که چشماش چه رنگیه. انگار تمام رنگ های دنیا توی چشماش خلاصه میشد. با لبخند شیرینی که تا اون روز روی لب هاش ندیده بودم دستاش رو از هم باز کردم. دلم میخواست پر بکشم تو آغوشش. دلم میخواست انقدر تو بغلش زار بزنم که از حال برم ولی...

از جام بلند شدم و دویدم سمت پله ها. من بلد نبودم دل بشکنم پس چه جوری به پندار میگفتم که عشقم برگشته؟ چه جوری ازش میخواستم که برام دعای خیر بکنه و از زندگیم بره بیرون؟ هر چند که میدونستم اگه بهش بگم چیزی نمیگه ولی من طاقت تاوان دادن نداشتم. تاوان دل شکسته ی پندار رو من باید میدادم و بعید نبود این تاوان از دست دادن عماد باشه. پس اگه بهش نمیرسیدم بهتر بود تا اینکه چند روزی وجودش رو حس میکردم و بعد از دستش میدادم. اگه باز هم سر خودم رو شیره میمالیدم که عماد هیچ علاقه ای به من داره راحت تر بودم.


romangram.com | @romangram_com