#فانوس_پارت_548
شاممون که تموم شد پندار به آلاچیق های بالای پارک اشاره کرد و گفت: بریم اونجا؟
من که یکم سردم شده بود دستام رو تا ته توی جیب پالتوم فرو کردم و گفتم: سرد نیست؟
برگشت و به صورتم نگاه کرد. سرش رو جلو آورد و جوری که موقعه ی حرف زدن نفس داغش توی صورتم پخش میشد گفت: سردته؟
سری تکون دادم و گفتم: یکم.
بی هوا من رو کشید سمت خودش و گفت: اینجا گرم میشی.
خواستم اعتراضی بکنم و خودم رو کنار بکشم که آروم دم گوشم گفت: هیس... تو همیشه جات اینجاست.
غر زدم: پندار... مردم میبینن زشته.
با بیخیالی گفت: خوب ببینن. هیچم زشت نیست. زن خودمه دوست دارم بغلش کنم.
وقتی دیدم حریفش نمیشم خودم رو رها کردم . دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و آروم راه افتاد سمت آلاچیق ها. روی صندلی های داخل یکی از آلاچیق ها نشستیم.
گفت: باران...
romangram.com | @romangram_com