#فانوس_پارت_547

سرم رو به سینه ی ستبرش تکیه دادم و چشمام رو بستم. باید کم کم به این آغوش عادت میکردم. باید باورم میکردم که باید سرنوشتم رو با پندار به تصویر بکشم نه با عماد...

رنجر که ایستاد باسری که مدام گیج میزد پیاده شدم.پندار زیربازوم روگرفت وکشوندسمت اتاقک نگهبان.مسئول رنجر ایستاده بود ومنتظر بودکه پندار پول اون یک دور رو بده. به چهره ی پندار نگاه کردم. اخماش حسابی توی هم بود و قیافه ی خوفناکی پیدا کرده بود. مرد دستش رو بالا آورد و خواست چیزی بگه که پندار سریع گفت: اینم رنجره ساختید؟ اصلا با کدوم مجوز این رنجرو راه انداختید؟

مرد که حسابی جا خورده بود گفت: یعنی چی آقا؟

ـ کمربند همسر من باز شده بود. اگه نگرفته بودمش که از اون بالا افتاده بود. اگه فقط یه تار مو از سرش کم میشد تو واین پارک رو به آتیش میکشیدم.

مردکه هم ترسیده بود و هم متعجب بود گفت: نمیدونستم کمربنده شله آقا...

ـ یعنی چی نمیدونستیم. اینم شد جواب؟ وقتی رفتم مامور آوردم ازت شکایت کردم میفهمی.

مرد به غلط کردن افتاده بود و تند تند عذرخواهی میکرد. پندار بی توجه به حرفاش از توی کیف پولش پول اون یک دور رو در آورد و کوبید روی میزش و بعدم راه افتاد. همین که ازشون فاصله گرفتیم لبخندی جای اخمش رو گرفت و گفت: حالا چنان حواسش رو جمع کنه که دیگه همچین اتفاقی نیفته.

با خنده گفتم: بابا بیچاره رو سکته دادی...

ـ باید سکته کنه. مگه زندگی خانوم من کم چیزیه؟

با لبخند بازوش رو فشار دادم و گفتم: دیوونه...

شام رو توی یه رستوارن همون اطراف خوردیم. پندار انقدر با محبت بود که کم کم داشتم حس میکردم مناسب ترین گزینه واسه آینده ی منی که حسرت به دل محبت بودمه. پندار من رو با عشق بی منتش سیراب میکرد و من هم گاهی با ولع تمام این محبت رو میبلعیدم. انقدر محتاج بودم و نیاز داشتم به محبت که دلم داشت خود به خود عماد با اون غرور مسخره اش رو پس میزد. وقتی این باورها توی ذهنم مرور میشد سعی میکردم به احساسات عماد که گاه و بی گاه دیده بودمشون فکر نکنم. سعی میکردم فکر نکنم که با دیدن گریه ی یه بچه اونجوری چشماش خیس شد... سعی میکردم کمر خم شدش توی اتاق غزل رو به یادم نیارم... تمام سعیم این بود که برای خوشبختی خودم و پندار، عماد رو آدم بده نشون بدم تا بلکه قلبم دست از سر این عشق برداره.

romangram.com | @romangram_com