#فانوس_پارت_546


دستاش رو محکم تر کرده بود . بدن من از شدت ترس یخ کرده بود و بدن اون عرق کرده بود. حرکات رنجر داشت آروم تر میشد که صدای داد پندار بلند شد: آقا همه ی این جمعیت یه دور دیگه مهمون من. بچرخون.

من فقط از حرص جیغ کشیدم و باقی براش کف و سوت زدند. دم گوشم گفت: اگه به من باشه که میگم ده دور دیگه هم بچرخونه تا تو همیشه تو بغلم باشی.

با حرص نالیدم: خیلی بدجنسی پندار... اصلن ولم کن...

دستاش رو شل کرد و کمی ازم فاصله گرفت. تازه یادم افتاد که کمربندم بازه و اگه پندار منو نمیگرفت می افتادم. پس دوباره بهش چنگ انداختم و جیغ کشیدم. با خنده من رو به خودش چسبوند و آروم گفت: پس غر غر نکن خانوم خوشگلم. جای تو همیشه همین جاست.

من که کم کم حرکت های رنجر برام عادی میشد نفسم رو بیرون داد و گفتم: پندار...

همونجوری که سرش کنار گوشم بود گفت: جان دلم؟

ـ من خیلی اذیتت میکنم؟

فشار دستاش رو بیشتر کرد و گفت: مگه اذیت کردنم بلدی؟؟؟

ـ جدی میگم.

ـ نه خانوم. تو بودنت برام هدیه است تو که باشی حتی اگه باهام حرفم نزنی و نگاهمم نکنی من خوشبخت ترین مرد دنیام چون تو کنارمی.


romangram.com | @romangram_com