#فانوس_پارت_545

ـ پس میای سوار شیم؟

به چشماش نگاه کردم. دلم نیومد روش رو بندازم زمین. لبخندی زدم و گفتم: باشه.

تا بره و بلیط بگیره من ایستادم و به جمعیتی که سوار رنجر بودند نگاه میکردم. رنجر به طرز خیلی فجیهی دور خودش میچرخید جوری که شال چند تا از دخترها روی زمین افتاد. از صدای جیغشون معلوم بود که دارن قالب تهی میکنن. داشتم جا میزدم که پندار دستم رو گرفت و قبل از این که فرصت کنم چیزی بگم با ایستادن رنجر سریع وارد محوطه اش شد و روی یکی از صندلی هاش نشست. با خنده کنارش نشستم و گفتم: من اشهدمو میخونم پندار.

با اخم گفت: بشین از این حرف های بیخودم نزن. هیچ اتفاقی نمی افته فقط یکم جیغ میکشی انرژیت تخلیه میشه.

رنجر خیلی سریع پر شد. انگار همه مشتاق ملاقت نزدیک با مرگ از شدت ترس بودن. کمربند صندلی رو بستم و دسته های صندلی رو دو دستی چسبیدم. پندار با خیال راحت دستاش رو توی سینه جمع کرده بود و با لبخند نگاهم میکرد. با حرص بهش توپیدم: چیه؟

با خنده گفت: دختر هنوز راه نیفتاده که اینجوری ...

هنوز حرفش تموم نشده بود که رنجر راه افتاد. هنوز حتی بالا هم نرفته بود ولی صدای جیغ چند تا از دخترا بلند شد. پندار خندید و گفت: چه جوگیری اند ایناها.

با بالاتر رفتن رنجر کم کم ترس من هم گل کرد. چشمام رو بستم و زیر لب گفتم: وای مامان.

پندار دستش رو گذاشت روی دستم و آروم دم گوشم گفت: خوبی؟؟؟

با چرخش ناگهانی رنجر بی اختیار از ترس مرگ خودم رو ویزون پندار کردم و از ته دل جیغ کشیدم. با هر بار چرخش رنجر تمام دل و رودم به هم میپیچید. درست وسطای کار بود که یک دفعه کمربندم باز شد و شدت جیغ هام زیاد شد. از صدای جیغ های خودم منگ شده بودم. آخراش دیگه نای جیغ کشیدن هم نداشتم و فقط دو دستی پندار رو چسبیده بودم. پندار سرش رو پایین آورده بود و آروم گفت: خوبی؟؟؟

سری تکون داد و با عجز گفتم: فقط ولم نکن پندار... کمر بندم باز شده.

romangram.com | @romangram_com