#فانوس_پارت_544
ـ نه. چطور مگه؟
همونطور که به چشمام نگاه میکرد گفت: حس میکنم ناراحتی.
سری تکون دادم و گفتم: نه خوبم. برو.
سری تکون داد و بدون حرف راه افتاد.
آفتاب تازه غروب کرده بود و ما هم از روی نمیکتی که درست رو به افق بود بعد از تماشای غروب خورشید از جامون بلند شدیم و راه افتادیم سمت شهر بازی پارک. پندار به رنجری که از دور هم معلوم بود اشاره کرد و گفت: میای اونو سوار شیم؟
به رنجر نگاه کردم. صدای جیغ دخترها از دور هم میاومد و معلوم بود که ترسناکه. با خنده گفتم: تو میخوای از ترس سکته بزنم؟
با محبت دستم رو فشار داد و گفت: تا وقتی من هستم تو چرا؟ خودم پیش مرگت میشم.
با حرص گفتم: اِ... پندار...
خندید و گفت: راست میگم جون باران...
ـ باشه آقای فداکار.
romangram.com | @romangram_com