#فانوس_پارت_543

ـ امروز کلاس نداشتم.

سری تکون داد و از کنارم گذشت. نگاهی به ساعت انداختم. یک ربع به 5 بود. تازه یاد قرارم با پندار افتادم. همونجوری که از پله ها بالا میرفتم با صدای بلند جوری که عماد از توی اتاقش بتونه بشنوه گفتم: من دارم میرم بیرون. بعد از شام برمیگردم.

همین که خواستم وارد اتاقم بشم یهو پرید جلوم و گفت: چرا؟

با تعجب گفتم: چی چرا؟ پندار داره میاد دنبالم میخوایم بریم بیرون.

کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت: اِ؟... باشه برید.

با تعجب گفتم: مطمئنی حالت خوبه عماد؟

همونجوری که برمیگشت تو اتاقش گفت: آره خوبم. خوش بگذره.

متعجب و کلافه رفتم توی اتاق و آماده شدم. با این اوضای داغون ذهنم اصلا حوصله ی بیرون رفتن رو نداشتم ولی نمیخواستم دل پندار رو بشکنم. با تک زنگش بدون خداحافظی از عماد از پله ها پایین رفتم و از خونه زدم بیرون. هوای سرد زمستونی رو توی ریه هام نگه داشتم بلکه از التهاب درونم کم بشه. پندار از پشت شیشه برام دستی تکون داد و با لبخندی هم راهیم کرد. در ماشین رو باز کردم و همونجوری که سوار میشدم سلام کردم.

ـ سلام خانوم خودم. خوبی؟

ـ بد نیستم.

یکم نگاهم کرد و متعجب گفت: چیزی شده؟

romangram.com | @romangram_com