#فانوس_پارت_542
با تعجب گفت: شهر بازی؟؟؟
با خنده گفتم: آره. میدونی من از کیه نرفتم؟ یه بار اون اوایل که با عماد رفتم دیگه نرفتم.
سری تکون داد و گفت: پس 5 میام دنبالت، شام رو با هم میخوریم بعد برت میگردونم.
ـ خوبه.
به خونه که رسیدیم بعد از خداحافظی ازش پیاده شدم و در خونه رو با کلید باز کردم. از پنجره های بی نور عمارت که از دور پیدا بود حس کردم که عماد خوابه. ولی وقتی به عمارت رسیدم و ماشین عماد رو کنار ماشین خودم ندیدم با تعجب وارد خونه شدم. یعنی عماد کجا رفته بود؟ اگه برنامه ای داشت و یا قرار بود جشنی بره حتما بهم میگفت. از پله ها بالا رفتم. در اتاقش بسته بود و جرعت نداشتم که بازش کنم. میترسیدم خونه باشه و با این کارم ناراحت بشه ولی باید مطمئن میشدم که هست یا نه. کلافه پالتوم رو در آوردم و روی تخت انداختم. رفتم سمت در اتاقش و آروم در رو باز کردم. از گوشه ی چشم به داخل نگاه کردم ولی با دیدن تخت خالیش در رو تا ته باز کردم و برق رو روشن کردم. نبود. وارد اتاقش شدم و به اطراف نگاه کردم. لباس های تو خونه ایش گوشه ای افتاده بود و روی تختش هم نامرتب بود. چند تا کتاب روی میزش افتاده بود و چند تا سیگار از جا سیگاریش که تا ته پر بود روی پاتختی افتاده بود. موهام رو با دست کشیدم و خواستم از اتاقش برم بیرون که با دیدن تابلویی که خودم ازش کشیده بودم درست مقابل تختش خشکم زد. از بعد از خواستگاری وارد این اتاق نشده بودم و دیدن تابلوم اونم درست رو به روی چشمش یکم عجیب بود. عماد حتی تابلوی قبلیم رو هم به دیوار نزده بود ولی این یکی... سرم رو پایین انداختم و از اتاق بیرون زدم.
هنوز از خیلی چیزها سر در نمی آوردم. هنوز خیلی چیزا برام گم بود و جای سوال داشت، نمیفهمیدم که چرا رفتار عماد اینقدر سرد شده. شاید چون از حس من نسبت به خودش خبر داشت و با این کارش میخواست ذهنم رو زیاد درگیر نکنه تا راحت تر بتونم به پندار فکر کنم ولی واکنش من کاملا برعکس بود چون با وجود تمام بی محلیاش اشتیاق من نسبت بهش بیشتر شده بود و همین احساس های ضد و نقیض باعث شده بود که هم پیش پندار و هم پیش عماد عذاب وجدان داشته باشم چون رسما مال هیچ کدومشون بودم و قلبم مدام بین شون در نوسان بود. گاهی خوبی های پندار رو به بد اخلاقیای عماد ترجیح میدادم و گاهی عشقم به عماد رو تو سر احساسات پندار میکوبیدم. همین فکرا روحم رو خراش میداد و عصبیم میکرد.
ساعت 4 بعد از ظهر بود. عماد از دیشب خونه نیومده بود و گوشیش هم خاموش بود. کلافه و عصبی طول و عرض خونه رو متر میکردم و توی دلم خدا خدا میکردم که اتفاقی نیفتاده باشه. از دلشوره در حال مرگ بودم. جرعت هم نمیکردم که به ایمان زنگ بزنم و سراغش رو ازش بگیرم چون مطمئن بودم که عماد خوشش نمیاد مثل بچه ها چکش کنم. دلم میخواست کلم رو بکوبم تو دیوار. رفتارهای عماد توی این چند وقته خیلی عجیب و غریب شده بود. فکر میکردم بعد از اون جریانی که توی اتاق غزل داشتیم تغییرات خوبی رو ازش میبینم نه این که حالش بدتر بشه. عماد عادت نداشت بی خبر جایی بره عادت نداشت تو خونه سکوت کنه و لب از لب باز نکنه... عماد داشت عوض میشد و همین که نمیدونستم چرا عذابم میداد.
میخواستم بی خیال دعوای عماد و حرف های درشت و سنگینش بشم و شماره ی ایمان رو بگیرم که صدای در اومد. سریع از پله ها پایین رفتم. عماد رو در حالی که داشت از پله ها بالا می اومد دیدم. مثل همیشه بود و چهره اش چیزی رو نشون نمیداد. سرش رو بلند کرد و با دیدن من تعجب کرد و گفت: تو این جا چی کار میکنی؟ مگه نرفتی آموزشگاه؟
با حرص نفسم رو بیرون دادم و گفتم: معلومه تو کجایی؟ از دیشب رفتی بیرون نباید یه خبر بدی من نگران نشم؟
ـ میگم تو چرا خونه ای؟
romangram.com | @romangram_com