#فانوس_پارت_541

شب خوبی رو با پندار داشتم. بعد از شام روی مبل کنار هم نشستیم و پندار تا ساعت 11 برام ساز زد و خوند. صداش واقعا محشر بود. انقدر از دست مسخره بازیاش خندیدم که دل درد گرفتم. ساعت 11 و نیم که شد از جام بلند شدم و گفتم: خوب عزیزم، منو میرسونی؟

سری کج کرد و گفت: شب نمیمونی؟

سرم رو پایین انداختم و گفتم: نه دیگه. برم بهتره.

دستی لای موهاش کشید و گفت: باشه. هرجور که راحتی. شالم رو روی سرم انداختم و پالتوم رو پوشیدم. پندار هم کتش رو برداشت و از خونه بیرون زدیم. سوار ماشین که شدیم گفت: فردا کی ببینمت؟

ـ نمیدونم.

ـ ناهار بیام دنبالت؟

ـ وای پندار... بخدا خسته شدم از بس ناهارا رفتیم این ور اون ور. یه فردا رو بزار بمونم خونه دست پخت خودم رو بخورم.

ـ خوب پس کی بیام؟

ـ بعد از ظهر بیا.

ـ کجا بریم؟

یکم فکر کردم و گفتم: امممم... خوب بریم شهربازی.

romangram.com | @romangram_com