#فانوس_پارت_540
اخمش به لبخندی تبدیل شد. درست رو به روم ایستاد و نفس داغش رو توی صورتم بیرون داد. نیاز رو به خوبی توی چشماش میدیدم. دستش رو دراز کرد و دستم رو بین دستای داغش گرفت. سرش رو جلو آورد و رو به روی صورتم چند بار پلک زد. چشمای خمار و طلاییش دوباره داشت مسخم میکرد ولی الان موقش نبود. پس سریع خودم رو عقب کشیدم و با صدای ضعیفی نالیدم: پندار...
چند بار پشت سر هم پلک زد و سریع عقب کشید. دستم رو ول کرد و برد توی موهاش. نفسش رو محکم داد بیرون و بدون حرف راه افتاد سمت آشپزخونه. به اپن تکیه دادم و چند تا نفس عمیق کشیدم تا بتونم به خودم مسلط بشم. لبخندی روی لب هام چسبوندم و رفتم کنارش. داشت مرغ درسته ای رو از توی فر در می آورد. با خنده گفتم: خدا خیر بده این رستورانیا رو که اگه نبودند ما چه میکردیم.
با خنده گفت: خودم درست کردم.
پشت چشمم رو نازک کردم و گفتم: جون عمت.
با خنده گفت: باور نمیکنی؟
ـ معلومه که نه. مگه مردا آشپزیم بلدن؟ اونم هیچی نه مرغ بریون!
سری تکون داد و گفت: یه بار که جلوی چشمت درست کردم میفهمی دروغ نگفتم.
سری تکون دادم و گفتم: نگران نباش عزیزم. وقتی بریم سر خونمون قراره همچی پا خودت باشه. من مشغلم زیاده.
لبخندی زد و گفت: خدا از دهنت بشنوه. من حاضرم همه چی با من باشه ولی بریم سر خونه ی خودمون.
لبخند زورکی زدم و آروم گفتم: دیر نیست...
romangram.com | @romangram_com